بانک کتاب ثبت لینک
بستن تبلیغات [X]
پوچی : بی همتا

بی همتا

منو اصلی

ورود

درباره وبلاگ

    کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات مربوط به انسان

مطالب تصادفی

محبوب ترین مطالب

موضوعات

دوستان

آمار وبسایت

  • بازدید امروز : 75
  • بازدید دیروز : 13
  • بازدید این هفته : 257
  • بازدید این ماه : 5649
  • بازدید امسال : 38242
  • بازدید کل : 51057
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد کل مطالب : 616
  • تعداد نظرات : 0
  • ما را با rss دنبال كنید !!!

نت پیانو نت ویولن نت سنتور نت گیتار

امپریالیزم شناخت ( انسان سلطه جو )

امپریالیزم شناخت ( انسان سلطه جو )

فرد همواره می خواهد کل شناخت خود را برعلیه جهان بیرون و انسانهای محیط خود بکار گیرد و آنها را تحت فرمان خود آورد و زیر پای خود له کند و نابود سازد ولی همواره این شناخت است که پس از مهلت هایی که به فرد می دهد نهایتاً بر علیه سلطه گری اش قیام می کند و او را پوچ می سازد. در اینجا امپریالیزم شناخت یک امپراطور عادلی است و امپریالیزم ضد امپریالیزم محسوب می شود.


انسان امپریالیستی و سلطه جو که آرمانی جز نابودی دیگران ندارد و در جهان هستی جز خودش را نمی خواهد باقی بگذارد همواره سعی دارد کل جریان شناخت خود را تبدیل به ابزارهای سرکوب نماید : ابزارهای علمی و فنی و اخلاقی و هنری و عاطفی و نهایتاً نظامی و سیاسی و اقتصادی. در نزد او علم حقیقی آن است که علوم دیگران را باطل سازد و دیگران را مسخر و مسخره خود نماید، فن و مذهب و عاطفه اش نیز چنین است. در نزد او هر آنچه که بر علیه انهدام دیگران بکارش آید مفید است و مابقی بیهوده و بی ارزش است. ولی در هر پیروزی که درانهدام دیگران نصیبش می شود به ناگاه بطرز حیرت آوری خودش نیز باطل می شود و له می گردد. یعنی خودش نبز نهایتاً مشمول عملکرد و خاصیت شناخت خودش می شود و قربانی شناخت خود می گردد.


استاد علی اکبر خانجانی

کتاب شناخت شناسی ص ۸۹



برچسب‌ها: سلطه جوئیپوچیسلطه عاطفیسلطه مذهبی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 فروردين 1397

حق ِ پوچی

حق ِ پوچی

۱۹- هیج پیروزی و وصالی نیست که اساس و امکانات یک شکست و خیانت و فراق برتر نباشد. اینست حقیقت! پس حق با شکست و فروپاشی و خرابات و پوچی و فناست و احمق آن است که جز خود خدا کسی را مسبب بداند و او را در این واقعه نبیند. کل هستی برای روبرو شدن با اوست و لذا قیامت کبری خرابات هستی است که آدمی از زیر این خرابه سر بر می آورد و دیدارش می کند و می بیند که خود هموست.


از کتاب " حق بودن" استاد علی اکبر خانجانی ص ۱۶



برچسب‌ها: پوچیشکستخیانتخراباتدیدار خداوند

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : شنبه 26 اسفند 1396

آخرالزمان معانی


آخرالزمان معانی

در آخرالزمان ھمه مفاھیم و ارزشھا مجرد و مطلق ھستند زیرا از قلمرو زمان خارجند.

ھر ارزش و معنائی در قلمرو خیر و شر در بستر زمان پدید می آید ھمانطور که برای فھم خاصیت ھر واقعه

و عمل و اندیشه ای نیازمند زمان ھستیم ھمانطور که اندیشیدن درباره خیر و شر ھر امری که واقعه ای

در جریان زمان است . حال اگر زمان متوقف شده باشد چنین امکانی وجود ندارد که ھر چیزی ارزش و

معنا و خیر یا شرش را آشکار سازد . در اینصورت ھر چیز و واقعه و ایده ای در اکنونیت محض خودنمائی

می کند و لذا باطن ھر امری ھر آن آشکار است. سخن از زمان روانی در انسان است و نه زمان نجومی در

ساعت.

در چنین وضعی اگر قدرت درک و فھم و تشخیص آنی و فی البداعه نداشته باشیم و در واقع دارای

علمی حضوری نباشیم از فھم ھر امری عاجزیم و در مواجه باھر پدیده ای دچار پوچی و تردیدی بی انتھا

شده و لذا اراده ما نیز دچار رکود و انفعال گردیده و در واقع از ھر اراده ای ساقط میشویم. چنین وضعی

ھمان وضعی است که در آخرالزمان برای انسان رخ می دھد و آن اوضاع بشر مدرن است که در عرصه

آخرالزمان زندگی می کند ھر چند که ھنوز تا وقوع کامل آخرالزمان و توقف زمان در نفس بشری راه مانده

است ولی کلاً در این قلمرو زندگی می کنیم که عرصه آنارشیزم و نیھیلیزم و جنون و جنایت است . و

تازه ھنوز تا پایان قیامت پنجاه ھزار ساله (عرصه آخرالزمان) راه بسیار است و از این مدت حدود چھارده

قرن گذشته و لذا ھر چه که پیشتر می رویم وضع مذکور شدیدتر می شود یعنی وضع بی زمانی و

موقعیت صفر که یک وضع روانی در انسان است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 35



برچسب‌ها: آخرالزمانارزشهاتفکرعلم حضوریپوچی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : يکشنبه 5 آذر 1396

هدف از زندگی

هدف از زندگی


قرنھا پیش مولانا فرمود:

روزھا فکرمن این است و ھمه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتم

از کجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

این سوالی است که عموماً ھر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد . یعنی زمانی که او این

حقیقت را دریافته است که در کلیّت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است . ھنگامی که شاھد مرگ

دیگرانی و می بینی به محض اینکه ھر کس به زیر خاک میرود دیگر گویی ھیچگاه نبوده است ، از

خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام ھمانطور که امکان داشت بدنیا نیایم . چرا ھستم ھمانطور که

ممکن بود نباشم ؟

به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموش میکنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافیانت باور

می کنی و ھنگامی که آنھا فراموشت کردند گویی ھیچگاه نبوده ایی . و گویی تنھا موجودی که

« بودن »تو برایش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق

نکند ؟

در دوران جوانی آرزوھا و آرمانھای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما

ھنگا می که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوھایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این

آرمانھا برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت

را بگذرانی و زمان را نابود کنی .

عموماً بشر برای زندگی کردن خود اھدافی را در ذھن خود ایجاد می کند . اھدافی که امروزه اکثراً

اھدافی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتھایش را بواسطۀ این ھدف که نام کلی آن خوشبختی

است سمت و سو می بخشد .

در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اھداف دنیوی دست مییابد اھدافی که گمان میکرد اگر

به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر ھمیشه در

حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است . ھمین تجربه خود

نشانگر این است که بشر ھیچگاه نتواسته ھدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به ھمین دلیل

حتی ھنگامی که به ھدف خود می رسد باز ھم ناراضی است و آرامش ندارد .

بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جھان

ھستی خاصاً انسان چه بوده است ؟

در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید:«جھان ھستی و انسان را خلق کردم تا خودم را

معرفی کنم. »

پس شناخت خدا ھدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشری به

میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نھاده و دیگر اھداف

بشر ، اھدافی نادرست است .

حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم ؟

در تمامی دورانھا خداوند ، پیامبری را بسوی بشریّت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این پیامبران ھم

صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمرد ند : رحمان و رحیم ، علیم ، قادر ، سبحان و.. ..

اما دانستن ذھنی این صفات، ھیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنھا دور نمایی کلی

از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال پیامبران بواسطۀ شریعت، راه شناخت قلبی

خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت

ھا نیز ھدف را فراموش کرد و شریعت را تنھا راه و روشھایی برای خوب زندگی کردن در دنیا دانست و

به ھمین دلیل است که قرنھاست که از شریعت انبیا تنھا پوسته ھای ظاھری باقیمانده که ھیچ

محتوای باطنی ندارد .

پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابد شناختی که بدون

شک به او آرامش خواھد داد ؟

دانستن اینکه خداوند بخشنده و مھربان است ھیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست . تا

زمانی که بشر مھربانی و بخشنده گی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند

ھیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مستلزم تفکر در قبال وقایع زندگی است و به

ھمین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را ھمیشه به تفکر دعوت کرده است .

بشر باید این را بداند که ھیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر« خود » را

علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا ھمه این وقایع را به خداوند نسبت دھد تفاوتی ندارد . وضعیت

اول او را به خود شناسی می رساند و وضعیت دوم به خدا شناسی. که خود شناسی ھمان خدا

شناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که ھمیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً

وقایع خوب زندگی را به « خود » و وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به ھمین دلیل

نه از « خود » شناختی یافته و نه از خداوند .

فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه

برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبی و بدی ، دروغگویی و راستگویی و...خودش بوده و یا

تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دھد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ایی را ایجاد کرده

است و با این کار چه می خواسته به او بگوید در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسید و در خواھد

یافت که خودی جز خدا وجود ندارد .

و تنھا در چنین شناختی است که انسان از عرصه دو گانگیھا و سرگردانی بین« خود »

و خدا رھا خواھد شد که این شناختی توحیدی است .

پس بیایید از ھمین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک ، خوب و بد ، زشت و زیبا و... را

پیشروی خود قرار دھیم و یا در« خود » به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را

درک کنیم .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 17



برچسب‌ها: هدف از زندگیتنهاییآرزوهاپوچی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396

چرا بی دینی بد است؟


چرا بی دینی بد است؟


*زیرا انسان را بی ھویّت ساخته و ھر عمل زشتی را آسان می سازد.

*زیرا وجود انسان را در نزد خودش حقیر و بی ارزش می سازد و انسان تن به ھر خفّت و ذلّتی میدھد و

خود را ارزان می فروشد.

*زیرا انسان را بزدل و ترسو می کند و به چاپلوسی و بردگی صاحبان قدرت می کشاند .

*زیرا انسان را با وجدانش به تضاد انداخته و موجب ریاکاری می شود که بدترین عذابھاست.

*زیرا موجب زوال عقل شده و پریشانی و نسیان پدید می آورد .

*زیرا انسان را در قبال مرگ به ھراس انداخته و آسایش و آرامش را سلب می کند و به وحشت و توحش

مبتلا می سازد .

*زیرا افکار و اعمال بشر را از مقصود و کمال ابدی می اندازد و عقیم و بی ریشه می کند و لذا انسان به

قشری گری و بطالت دچار شده و در نزد خودش ھیچ و پوچ می گردد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 79


--------------------------



برچسب‌ها: بی دینیپوچی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : دوشنبه 12 مهر 1395