بانک کتاب بلیط قطار رزرو هتل بتن آماده خرید چای موزیک تور روسیه تور مالزی تور مالزی
بستن تبلیغات [X]
بی همتا - صفحه 61

بی همتا

منو اصلی

ورود

درباره وبلاگ

    کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات مربوط به انسان

مطالب تصادفی

محبوب ترین مطالب

موضوعات

دوستان

آمار وبسایت

  • بازدید امروز : 389
  • بازدید دیروز : 186
  • بازدید این هفته : 575
  • بازدید این ماه : 2975
  • بازدید امسال : 47915
  • بازدید کل : 60730
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد کل مطالب : 669
  • تعداد نظرات : 0
  • ما را با rss دنبال كنید !!!


نت پیانو نت ویولن نت سنتور نت گیتار

درمان بیماری

چگونه می توان مرضی را از طریق خود شناسی درمان نمود؟


ھر بیماری جسمی ، عصبی و روانی و اصولاً ھر عذاب و ناھنجاری مادی و معنوی برآمده از یک

وضعیت کلی از زندگی گذشته است و متعاقباً وضعیتی دگر را در کلّ نظام زندگی فرد ایجاد میکند

این مسئله شامل حال یک سردرد روزمره تا ھر بیماری سختی مثل سرطان می شود . این معنای

انسانی یک مرض است که ھرگز از دیدگاه دانش پزشکی و حتی در بخش روانپزشکی و روان درمانی

قابل فھم نیست و به کار نمی آید زیرا در پزشکی مدرن انسان بعنوان یک روح واحد با مجموعۀ

ھماھنگی از حیات مادی و معنوی مدّ نظر نمیباشد بلکه یک ماشین الکترو شیمیایی است . در واقع

دانش پزشکی ھر چه که پیشرفته تر می شود جزئی نگر تر یعنی تخصصی تر شده و ھر عضوی از

بدن را ھمچون قطعه مستقل از یک ماشین می یابد و بلکه ھر مرضی را پدیده ایی مستقل از وجود

مریض مورد بررسی قرار می دھد و این مھندسی وجود انسان است . تخصصی شدن دانش

پزشکی بر ادعای دقت بیشتر ھرگز به درمانی سریعتر و قطعی تر منجر نشده است و بلکه نتیجۀ

معکوس ببار آورده است . پس تخصصی شدن این علم ھرگز دارای حق علمی نیست مگر اینکه علم

را پدیده ایی در خدمت انسان ندانیم و بلکه انسان را خادم علم قرار دھیم که عملاً چنین است . دانش

پزشکی که انسانی ترین شعبه از دانش است که مستقیماً با تن و جان و روان انسان سروکار دارد در

جریان پیشرفت خود اینچنین ضد انسانی شده است پس تکلیف سائر علوم واضح تر است .

عرفان درمانی یعنی آنچه که ما ادعایش را داریم و در عمل به اثبات رسانیده ایم درست برخلاف

ماھیت دانش پزشکی انسان را اولاً بعنوان یک موجود واحد و روح یگانه می نگرد و دوم اینکه انسان

را مقدس ترین موجود عالم می داند و معتقد است که ھر دانشی اگر در خدمت انسان نباشد در علمی

بودن آن تردید است و بلکه دارای ماھیت ضد علمی است زیرا ضد انسانی است و اینکه علم مخلوق

انسان است پس بایستی خادم و تحت فرمان ارادۀ انسان باشد و اگر چنین نباشد از حیث حقانیت

علمی ساقط است . ما معتقدیم که مثلاً یک سردرد و یا یبوست و یا بدخوابی و عصبیت سربرآورده از

تمامیت فعل و انفعالات درونی و بیرونی فرد است ھمانطور که بر تمامیت حیات فرد اثر مینھد و لذا

بایستی تمامیت بیمار مورد مطالعه قرار گیرد تا مجرای پیدایش بیماری درک شود . به ھمین دلیل ما

در عرفان درمانی ھمۀ جوانب زندگی فرد را مورد بررسی و مکاشفه قرار می دھیم و با ھمدلی و

اعتماد بیمار تمامیت ارکان و اجزای زندگیش را برایش آشکار میکنیم و علل و بستر پیدایش بیماریش

را به او تفھیم مینماییم . و بیمار با مشاھده بی نظرانۀ زندگی خود و درک علل و منشاء بیماری دارای

نگاھی متعھدانه شده و بطور غریزی تحت شعاع این نگاه زمینه ھای بیماری را اصلاح و یا تغییر می

دھد . و این به معنا ی خود درمانی می باشد که به لحاظ دینی عین توبه و اصلاح اعمال است . به

ھمین دلیل مثلاً برای درمان یک آسم فرد بیمار به تدریج رژیم غذایی و برخی عادات و رژیم روابط

اجتماعی و روش امرار معیشت خود را اصلاح میکند و این یک انقلاب است پس درمان ما یک روش

کاملاً انقلابی می باشد . از این دیدگاه بیماری ھمچون وحی بدن تلقی شده که به بیمار پیام میدھد

و ما این وحی را برای بیمار به زبان احوال و افکار خودش ترجمه می کنیم .

بنابراین عرفان درمانی ھمان درمان انقلابی و دین درمانی و عمل درمانی و خود درمانی است و این

درمان در اکثر موارد موجب تغییر سرنوشت بیمار می شود و حتی شخصیت او را دگرگون می سازد

لذا درمان ما به قصد رستگاری می باشد و علاوه بر سلامت جسمی و روانی راھی برای تقرب الی

الله برای بیمار است . ما معتقدیم که درمان ھر مرض لاعلاجی کاملاً امکان پذیر است به شرطی که

فرد بیمار آماده باشد و بخواھد که کلّ سرنوشت خود را تغییر دھد بنابراین این راه و روش درمان

موجب از بین بردن سرنوشت جبری و سرآغاز یک زندگی اختیاری است در واقع این درمان براستی

رھایی بخش است . در اینجا بیماری وسیله ایی برای تعلیم و تربیت یک انسان ازاده و صاحب اختیار

سرنوشت خویش است . ما ھر بیماری را نھایتاً به طبیب خودش مبدل ساخته و بلکه از او یک حکیم

عرفانی می سازیم که سایرین را در این راه یاری دھد . حداقل و تنھا کاری که بیمار بایستی در رابطه

با این درمان انجام دھد اعتماد به ما و صداقت و درد دل کردن است . ما از ھر بیماری یک طبیب شفا

بخش و یک مؤمن عارف می پروریم .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد اول ص 168


-------------------------------


برچسب‌ها: درمانسردردآسم

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : پنجشنبه 11 شهريور 1395

کی عاشق است و کی معشوق؟

کی عاشق است و کی معشوق؟

مرد دعوی عشق میکند که خود را از ھر مسئولیتی در زندگی زناشوئی مبرا کند و زن ھم شھامت
طرح مطالبات خود را نداشته باشد از جمله تقاضای حقوق از بابت کار کردن در خانه . و زن ھم این
ادعا را باور می کند تا خود را معشوق کند و احساس فرشته خوئی نماید ولذا او ھم خود را از ھر
مسئولیتی در زناشوئی مبرا کند و برای ابتدائی ترین وظایف خود ھزار ناز و عشوه و منت نماید. در
این تجارت شیطانی که نام مقدس عشق را به یدک می کشد بتدریج شاھد پیدایش عقده ھا و کینه
ھا در رابطه می شویم و به ناگاه به بھانه ای دعوی عشق از میان می رود. این خود واژه مقدس
عشق است که خود را از این منجلاب بیرون می کشد.
اینست که در ازدواجھائی که بیشتر شعار عشق به یدک می کشد شاھد تشنجات و تناقضھا و
جنون ھائی حیرت آور ھستیم.
مسئله اینست که آدمی بر شھوات و نیازھای طبیعی خود نقاب عشق می کشد تا نیازھایش را
کتمان کند زیرا این نیازھا را در شأن خود نمی داند و این ھمان کبر وغرور بشر است که کالای
شیطان است. اینست که در محکمه ھای طلاق بناگاه زن و شوھر حرفھائی به یکدیگر میگویند که
گوئی تازه از خواب بیدار شده باشند. دعوا بر سر ابتدائی ترین نیازھا و غرایز حیوانی است که فلج
شده است و در لباس عشق خفقان گرفته و دھان طرفین را بسته است.

حقیقت اینست که بقول قرآن:«اگر کسی را دوست داشته باشی خدا را شدیدتر دوست میداری »
حالا بگوئید که ھنوز ھم عاشقید؟

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 64

------------------------------------


برچسب‌ها: خفقاننقاب

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 10 شهريور 1395

چه کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد؟



چه کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد؟

حضرت مسیح (ع)می گوید: دوست داشتن کسانی که تو را دوست دارند یک تجارت است ، دوستی

حقیقی یعنی دوست داشتن دشمنان !

البته پر واضح است که منظور از دوست داشتن دشمنان ، یعنی دوست داشتن کسانی که خود مرا و

منافع و امیال مرا دشمن می دارند نه دوست داشتن کسانی که خدا و رسولان و مؤمنان را دشمن

می دارند . این بخشیدن از کیسه خلیفه است که امروزه بسیار ھم پر رونق شده است و کباده عرفان

ھم بدوش می کشد .

محبّت حقیقی فقط در مقام دوست داشتن دشمن خویش اثبات می شود که معنای واقعی ایثار را

محقق می نماید . و امّا چنین صفتی دارای چه حق و ارزشی است ؟

آنکه منافع خصوصی و امیال مرا دشمن می دارد و با آن در ستیز است در واقع منیّت مرا دشمن

ھمان دوستان حقیقی و خدائی من « من » است که دشمن خدائیت من است . پس در واقع دشمن

ھستند که مرا بسوی خدا می رانند علیرغم اراده و آگاھی شان . پس چنین دوست داشتن مستلزم

معرفت نفس و خداشناسی است که تازه این ھم یک تجارت بسیار لطیف و عارفانه و رندانه است و

نه ایثار . زیرا ایثارگر واقعی فقط خداست و بس که انسان را خلیفه خود کرده است بی ھیچ نیازی .

پس کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد و حتّی خدمتش کند که خدا را بشناسد و دوستش

بدارد . کسی که خدا را دوست بدارد دشمن ندارد .


برچسب‌ها: تجارتخلیفهدشمن

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : سه شنبه 9 شهريور 1395

کبر الهی و کبر ابلیسی


کبر الهی و کبر ابلیسی

می دانیم که ابلیس بعنوان تنھا دشمن و فریب دھنده انسان ھمه مکرھایش را از درب القای تکبّر و

غرور در انسان به ثمر می رساند و درقرآن ھم آمده که شیطان کالائی جز غرور ندارد . پس تکبّر امّ

الصفات شیطان در بشر است . ولی از طرفی دیگر در قرآن کریم « متکبّر » را از جمله اسمای الھی

می دانیم که دال بر کبریائی ذات اوست که مؤمنانش به درجات گوناگون از این کبر برخوردارند

ھمانطور که علی(ع)را متھم به کبر نمودند و ایشان فرمود که : کبر من از کبریائی خداست .

ولی براستی تفاوت این دو کبر که یکی نشانه کفر و دیگری نشانه ایمان است چیست ؟زیرا این ھر

دو کبر در انسان است که به فعل در می آید که نشانه حضور خدا یا ابلیس در بشر می باشد که دو

نشانه ھدایت یا ضلالت است .

کبر ابلیس را بوضوح در داستان خلقت آدم و ابا کردن ابلیس در سجده به آدم و انکار او، درک میکنیم

که بر چھار رکن استوار است که تماماً مربوط به رابطه اش با آدم است : اوّل بخاطر گل بودن جنس

آدم و آتش ناب بودن جنس خودش دچار تکبر و انکار شد و خلقت آدم و موجودیتش را تصدیق نکرد و با

او عداوت نمود . و دوم در قبال علمی که خداوند در آدم نھاده بود که در ابلیس نبود ، بخل ورزید و باز

تکبر و انکار نمود و سجده اش نکرد و مقام او را در نزد خدا منکر شد . و سوّم اینکه سابقه آدم را قبل

از دمیده شدن روح در او ملاک قرار داد و گفت که : او در گذشته بر روی زمین فساد نموده است . و

چھارمین دلیل که لطیف ترین و براستی ابلیسی ترین دلایل است اینست که : خدایا چرا غیر از تو را

سجده کنم .

بدین ترتیب می توان به خلاصه گفت که منطق کبر ابلیسی ھمانا قیاس به ظاھر و ظاھر پرستی و

فرمالیزم است ( قیاس بین گل و آتش) . انگیزه اش در این کبر و انکار بخل در قبال علم برتر و فضیلت

برتر است . و استدلالش تاریخی است و گذشته آدم را ملاک قرار داده و خلقت جدید و توبه و تکامل

آدم را انکار کرد . و نھایتاً جھان بینی و عشق مآبی و جانماز آب کشیدن اوست که خود خدا را در

مقابل خلیفه اش آدم قرار می دھد تا امر خدا را انکار کند . و این کاسه داغتر از آش شدن است و

نشانه خداپرستی خصوصی و نفسانی است که بواسطه امر قدیم خدا ، امر جدیدش را انکار میکند

.

و امّا تکبر الھی این بود که سجده بر آدم را بر سجده خودش ارجح دانست و دوست خود را بر خود

برگزید و مخلوق و بنده خود را ملاک قرار داد و از صورت و علم و روح خود تماماً به او بخشید و او را

سزاوار سجده نمود . این مکتب عشق است .

پس کبر عاشقانه داریم و کبر بخیلانه . کبر روحانی و علمی داریم و کبر فرمالیستی . کبر تاریخی

داریم و کبری که از خلقت جدید است .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد اول ص 89


برچسب‌ها: کبرابلیسخلقت انسان

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : دوشنبه 8 شهريور 1395

چگونه تفکر می میرد؟

چگونه تفکر می میرد؟

تفکّر یک عمل و اقدام نامرئی و باطنی است و مثل ھر کار دیگری مستلزم توانائی است که آنرا قدرت

تفکّر می نامند .

و امّا قدرت تفکّر نیز مثل ھر قدرت دیگری برخاسته از تغذیه ویژه ای می باشد . براستی آیا غذای

مخصوص فکر چیست ؟ بدون شک آن نظریه مضحکی که تا حدود قرن اخیر بر اذھان مضحک فرمان

می راند در حال انقراض است و دیگر نمی توان گفت که برای فکر کردن و درست و عمیق و بکر

اندیشیدن بایستی پروتئین و ویتامین و فسفر کافی مصرف کرد زیرا در اینصورت ھمه نوابغ میباید از

طبقات اشراف و شکم گنده برخیزند .

بنظر ما تفکّر فقط یک غذا دارد و آن ھم چیزی جز شھامت نیست . آنچه که مانع فکر بکر می شود

ترس است در انواع و درجاتش: ترسی از جان و نام و نان و ناکامی و شکست و رسوائی و بی

خانمانی و... و حتّی ترس از جھنّم . زیرا آنچه که ھمه را به جھنّم می رساند سودای بھشت و ترس از

جھنم است . به ھمین دلیل ھمه معارف بکر و توحیدی در فراسوی خیر و شر و بھشت و جھنّم قرار

دارند .

آنچه که بطرزی جادوئی مغز و دل انسان را به رکود و خفقان و عقیم شده گی و مرگ می کشاند

ھمانا« ترس » است و اینست که علی(ع)، ترس را بزرگترین گناه نامیده است .

آنچه که بقول علی(ع) در بیان « چھارموت اراده »می فرماید : آنچه که از ترس جان بدتر است ترس از

فقر است . و آنچه که از ترس فقر ھم بدتر است ترس از نام و آبرو و اتھام و اعتبار است و بدتر از ھمه

این ترسھا نیز ترس از تنھائی و بیکسی و یکه شدن در جھان است . و این ھمان ترس از حضور خدا در

خویشتن است و علّت خداگریزی بشر است .

پس فائق آمدن بر این چھار ترس بزرگ به مثابه ورود بر چھار جھان اندیشه و معرفت و علم و حکمت و

اسرار جان و جھان است .

آنچه که تفکر را می میراند ترس از نابودی در انواع و درجات است . لذا ایمان به خدا و حیات پس از

مرگ ، حداقل نیاز انسان به تفکّر است . اینست که قرآن کریم فقط مؤمنان واقعی را اھل تعقّل و تفکّر

می داند و فقط آنان را امر به تفکّر کردن می کند . فکر حقیقی محصولی از ایمان در درجاتش می

باشد .

بنابر این بزرگترین کوره امتحان ترس و شھامت که می تواند مولّد بزرگترین اندیشه ھا باشد و یا اینکه

بکلّی تخم اندیشه را بسوزاند ، ترس حاصل از شرایط خفقان و سانسور و دیکتاتوری فکری است . و

اینست که نابترین افکار تاریخ ایران و اسلام در دوران حمله و حاکمیت مغول به عرصه ظھور می

رسند و عالیترین عرفانھا پدید می آیند .

پس اھل فکر و معرفت ھرگز شرایط خفقان و سانسور را لعنت نمی کند و بلکه از چنین شرایطی

عالیترین مکاشفات را بعمل می آورد .

آنچه که در عصر آزادیھا گفته و نوشته می شود عموماً تکرار گفته ھای دیگران است و یا عربده و

فحاشی و تھمت است و دروغ . آزادی بیان عرصه تباھی و فلاکت در ذات زبان است .

تفکّر تنھا فعالیتی است که در دوران خفقان یا می میرد و یا به حق میرسد . فکری ھم که در دوران

خفقان بمیرد در دوره آزادیھا چیزی نمی آفریند و بلکه دیگران و افکار بزرگان را میمیراند . آنچه که در

خفقان می میرد فکر نیست بلکه اراده بقدرت حرّافی است . فکر بکر محصول شھامت در دوره اشدّ

ترس و خفقان است و فکر بکر، محصول فقر و تنھائی و جانبازی است . بیمه ھا ھرگز فکری پدید نمی

آورند و بلکه بزرگترین دشمن فکر ھستند .

بقول معروف کشور سوئیس حدود پنج قرن اخیر را تماماً در صلح زیست و فقط ساعت را اختراع کرد

که آنھم بواسطه یک آلمانی بود .

صلح و آرامش و امنیّت و شکم سیری و آزادی برای ھر چه که مفید باشد برای تفکّر، مرگبار است .

تفکّر محصول عشق به فنا و فنا پیمائی است . اینست که عرفان را مکتب اصالت فنا نیز نامیده اند .

زیرا آنچه که انسان ، فنایش مینامد ھمان خداست . بمیزانی که انسان روی به فناست فکرش فعّال

است .

کسی که از جان و نام و نان و تنھائی اش میترسد نمیتواند فکر کند فقط خیال میبافد و آرزو می

تراشد و جز به فریب دیگران نمی اندیشد .

ذات اندیشه ، شھامت و اراده به فناست . آنچه که عالم بقا را به ادراک می کشاند فناجوئی است .

مطالعه زندگانی ھمه نوابغ علمی و دینی و عرفانی و ادبی و ھنری نشان می دھد که اسوه ھای

شھامت و دلیری به معنای واقعی کلمه بوده اند که البته ربطی به ماجراجوئی ندارد که محصول

شکم سیری و حماقت است .

و نیز اینکه حماقت ھم ذاتی جز ترس ندارد .

حرف آخر اینکه ما طرفدار خفقان و دیکتاتوری و سانسور نیستیم بلکه خواستیم نشان دھیم که قدرت

تفکّر را ھیچ قدرتی نمی تواند مھار کند و اعدام نماید یعنی امکان رشد انسان در ھیچ شرایطی از بین

نمی روند و بلکه در شرایط شاقّه ، نابترو عمیق تر می گردد . واین به معنای عدالت و بلکه لطف

خداست که ھیچکس نمی تواند انسان را گمراه نماید و به لحاظ روانی به قتل برساند .

اشدّ نور از اشدّ ظلمت بر می خیزد . اشدّ آزادی فکر از اشدّ اسارت و خفقان بیرونی بر می خیزد .

آزادی روح انسان در قید و بند ھیچ جبری نیست . آنچه که به اسارت می افتد نفس امّاره و جاھل و

ھوسباز بشر است . آنچه که به بند کشیده می شود حماقت است .

بزرگترین نوابغ قرن بیستم اروپا تحت خفقان آلمان ھیتلری پدید آمدند .

ھمانطور که تنھا جھش فرھنگی و معنوی انقلاب ما در دوران ھشت سال جنگ تحمیلی رخ نمود .

ما طرفدار جنگ نیستیم ولی زندگی یک جنگ بی امان است و ھر که از آن بگریزد نفله و تباه میشود

. آدم بزدل حتّی ثروتمند ھم نمی شود تا چه رسد به دانشمند .

در دوران صلح فقط می توان اسلحه ساخت . فقط در دوران جنگ است که فکر بکر پدید می آید ، فکر

صلح و اتّحاد با جھان !


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد اول ص 91



برچسب‌ها: تفکرسانسوردیکتاتوریصلح

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : يکشنبه 7 شهريور 1395

ترک عادت

ترك عادت

گفته می شود که ترک عادت موجب مرض است این یک توھم و جھل عمومی است که حاصل

قضاوتی سطحی و عجولانه می باشد . بزرگترین ترک عادت جبراً با مرگ حادث می شود که بنیاد

ھمه امراض را بر می اندازد . ترک عادت نه تنھا موجب مرض نیست بلکه موجب ظھور و بروز و برون

افکنی امراض است و به امراض امکان خود نمایی می دھد و امراض را از مرحله نھفتگی به ظھور

می رساند که برخی از امراض در این عرصه بکلی ریشه کن می شوند و برخی دیگر به صاحبش

اخطار می دھند تا در علاجشان چاره ایی کنند . ھمانطور که اصولاً امراض در مرحله خود نمایی به

عرصه برون افکنی رسیده و در ذات خود شفا بخش می باشند . فقط امراضی که بواسطه عادات و

مسکن ھا غل و زنجیر شده و در وجود فرد خفه گشته اند و مجال بیان ندارند به ناگاه بصورت مرگھای

آنی برون افکنی می شوند .

تجربه درمان اعتیاد به مواد مخدر نیز نظریه ما را اثبات می کند ھمانطور که ھیچ معتادی در جریان

ترک اعتیادش نمرده است . آنچه که به انسان در ترک عادات تلقین ترس تا سر حد مرگ و نیستی می

کند ترک یک جھان و ھویت بغایت ظلمانی است .

ھوش و روان آدمی و نیز اعصاب و ارگانھای حیاتی اش بواسطه انواع عادات زندگی دچار کرختی و

مدھوشی و نسیان می شوند و روح انسان را از ھوشیاری مبرا می سازند و دشمن خود – اگاھی

بشرند . به ھمین دلیل امام صادق می فرماید« براستی که تقوا ھمان ترک عادات است » در واقع

اگر تقوا ھمان راه و روش تربیت نفس و تقرّب الی الله است پس عادتھا غل و زنجیری بر دست و پای

وجدان بشرند . نفس آدمی غریزتاً عادت طلب است و این ھمان راحت طلبی جانوری اوست . عادات

ما عرصه تغییر ناپذیری ماست و اگر انواع مواد مخدر و روان گردان بعنوان مھلکترین عادتھای بشر

خود نمایی کرده اند و عرصه ظھور ھمه مفاسد و تباھی بشرند بدان دلیل استکه ھوش و عقلانیت

را در بشر می میرانند . با ترک ھر عادت ھر چند کوچکی در زندگی روزمره شاھد انقلاب بزرگ در

احساس و اندیشه خود ھستیم . کل احکام دین خدا به مثابه انواع و درجات ترک عادات ھستند و اگر

مرگ دوستی و فکر درباره مرگ یکی از بزرگترین عبادات محسوب می شوند بدان دلیل است که خود

مرگ آستانه ترک ھمه عادات است . و کسی که در حیات دنیا اھل ترک عادات نبوده باشد با مرگش

براستی به قلمرو نابودی سقوط می کند . به ھمین دلیل آنھایی که ھرگز تمرین ترک عادت ندارند در

قبال حوادث زندگی ترسوتر و ھراسان ترند . ترک عادت قلمرو شجاعت بشر است . ارزش احکامی

مثل نماز و روزه و زکات اساساً از این منظر کاملاً محسوس است .

عادتھا بستر پروار شدن کفر بشرند . خداوند در قرآن حتی نماز سھوی یعنی نمازی که تبدیل به عادت

شده از نشانه ھای دروغ و دشمنی با دین خوانده است . وقتی نماز از روی عادت کافرانه است وای

بر مابقی اعمال بشری .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد اول ص87


برچسب‌ها: عادتترک اعتیاد

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : شنبه 6 شهريور 1395

فلسفه بلوغ

فلسفه بلوغ

« بلوغ » در لغت به معنای « رسائی » در قلمرو رابطه است که « بلاغت » نیز از ھمین مصدر

است که به معنای رسا بودن سخن است .

اگر یکی از ویژگیھای بلوغ میل به ازدواج است بدین معناست که فرد توان ارتباط با جنس مخالف خود

را که سخت ترین ارتباطات است یافته است ھرچند که چه بسا انسانھائی که تا سن پیری ھم توان

برقراری رابطه با ھمسر خود را ندارند و دھان به سخن نمی گشایند الّا به فحش، و رفتاری نمیکنند

الّا با سوء تفاھم و این دال بر عدم بلوغ شخصیتی است که مصادف با عدم بلاغت (رسائی)در کلام و

رفتار نیز می باشد .

در قرآن کریم می خوانیم که چون موسی (ع)به بلوغ رسید خداوند به او کتاب و حکمت و فرقان اعطا

نمود . که در اینجا منظور ھمان بلوغ در بلاغت کلام و رسائی پیام خدا به خلق است و نه بلوغ جنسی

.

در واقع یک جوان سالم و عاقل و تربیت یافته بایستی کمابیش ھمزمان با سن بلوغش به درجه ای از

بلاغت و قدرت برقراری رابطه با مردم و خاصّه با جنس مخالف را یافته باشد . ھرچند که اکثر جوانان

مدرن تا دم مرگ ھم به چنین قدرتی نمی رسند .

بلوغ به لحاظ روانی و کلامی و رفتاری حاصل تربیت از جانب والدین است که ھمان امر به معروف و

نھی از منکر می باشد . و آنگاه ابلاغ ھمین امور از جانب جوان بالغ به دیگران است . و این دو وجه از

بلوغ شخصیتی می باشد . یعنی آنچه را که فرد از والدین (دیگران) یافته است به سائرین ابلاغ کند .

این دو ابلاغ قلمرو رشد شخصیتی و بلوغ روانی است .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد اول ص 88


برچسب‌ها: بلاغتبلوغ جنسیبلوغ روانی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : جمعه 5 شهريور 1395

فلسفۀ حیاء


فلسفۀ حیاء

حیاء حاصل شرم و خجالت و ندامت از ظھور و بروز کردارھای زشت خویشتن و یا دیگران میباشد .

حیاء واکنش وجدان در قبال اعمال غیر وجدانی است پس حیاء یک صفت فطری و نشانۀ تشخیص نیک

و بد است و نیز نشانۀ احساس مسئولیت نسبت به خویشتن می باشد و دال بر حضور اخلاق فطری

در وجود انسان است . این است که علی (ع) ، حیاء را از نشانه ھای ایمان می خواند و دال بر حضور

توبه از اعمال نادرست . در واقع آنکه حیاء ندارد دین و ایمان و شعورش زایل شده است . این است

که انسانھای با معرفت و انبیاء و اولیای الھی اسوه ھای حیاء بشرند .

و اما امروزه شاھدیم که در قلمرو فرھنگ و تعلیم و تربیت مدرن ، حیاء و شرم نشانه ایی از بیماری

روانی و عقب ماندگی تلقی می شود و محتاج درمان است که البته یکی از روشھای درمان حیاء

ھمان داروھای روان گردان می باشد . و این بدان معناست که اصولاً دین و وجدان یک مرض تلقی

می شود که باید رفع گردد و آنچه که سلامت محسوب می گردد ھمانا ابتذال و فاحشگی و بی

تقوایی است . این ھم نشانه دیگری از واژگون سالاری اخلاق آخرالزمان است .

بی حیائی انسان مدرن برخاسته از بی حیائی مدرنیزم است که از بطن تکنولوژی رخ نموده است . در

اینجا به تفسیری از سورۀ فلق در قرآن می رسیم که: «پناه می برم به پروردگار شکافنده از شرّ

آفریده ھایش و از شرّ ظلمتی که آشکار می شود و از شرّ افسونی که در عقده ھا دمیده می شود و

از شرّ بد خواھی که نیّت خود را آشکار می کند ». تکنولوژی شکافنده طبیعت و نفس بشر و برون

افکننده خیر و شرّ می باشد و ظلمتھا و ظلمھایی که رخ می نماید و افسون و مالیخولیایی که نفس

بشر را وسوسه می کند و شرارتش را آشکار می سازد . به ھمین دلیل بی حیایی مدرن و تکنولوژی

پرستی و مد پرستی و جلوه گری امری واحد است که اشدّ افسون و جنون و حسد و شرارت را ظاھر

می سازد که جز پناه بردن به خداوند و اشدّ تقوا ھیچ راه نجاتی از ابتلای به این شرارت وجود ندارد .

این تقوا و مصونیّت مطلقاً به روشھای سنتّی و تقلید کورکورانه ممکن نیست . تقوای آخرالزمانی جز

از راه خود شناسی و یاری یک پیر عرفانی امکان ندارد.

حیاء به لحاظ لغت از ریشه « حیّ » به معنای زنده و زندگی است و از نشانه ھای حیات روحانی است

و بی حیائی ھم نشانه ھلاکت روح است که در قلمرو ظلمت حاصل از تکنولوژی حادث می شود و

ظلمت زده گان و آتش گرفتگان این وادی را ( بخیلان ) به جان مؤمنان با حیاء می اندازد . و در اینجا اگر

مؤمنان دارای یک حمایت قدرتمند روحانی از جانب یک انسان مخلص نباشند تاب خویشتن داری ندارند

و تسلیم بی حیائی جھان مدرن می شوند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد اول ص 86



برچسب‌ها: حیاشرمبی حیاییخجالت

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : پنجشنبه 4 شهريور 1395

راز بیقراري کودکان


راز بیقراري کودکان

قرارگاه وجودی کودک تا قبل از سنّ بلوغ جایی جز رابطه والدین نیست . کودک نه فقط به لحاظ

جسمانی مخلوق این رابطه است بلکه به لحاظ روانی ھم مخلوق و موجود در این رابطه است. آنگاه

که رابطه ای بین زن و شوھر بنا شد و آن رابطه سراسر انکار و جدال و عداوت باشد در این صورت

کودک در آتش است و بیقرار است که باید زنجیرش نمود به تلویزیون و رایانه و اسباب بازیھا و قاقالی

لی و مھد کودک و... و اگر نشد به قرصھای آرام بخش و روان گردان.

امروزه این بیقراری و آتش درون کودک حتّی تفسیر بر نبوغ و انرژی خارق العاده وجودش میشود که

البته آنھم از عظمت والدین است.

اینان براستی یتیم و بی پدر و مادرند و ای کاش ھمین پدر و مادر جعلی را ھم نداشتند تا کسی به

دادشان می رسید و آنھا را در پناه محبّت خود می گرفت. این کودکان چون به سنّ بلوغ برسند انتقام

الھی خود را از والدین می ستانند. این کودکان قربانیان زن ذلیلی پدران و زن سالاری مادران خود

ھستند یعنی قربانی دیوی که « برابری » نامیده می شود.

جسم کودک مخلوق لحظه ای ھماغوشی والدین است ولی روح او مخلوق عاطفه و محبّت و رابطه

قلبی و صداقت و ھمدلی والدین است . و اگر بچّه ھای مدرن ھرگز رشد نمی کنند و تا چھل سالگی

ھم محتاج قیّم ھستند بدین دلیل است که ھرگز دارای روح و اراده و انتخاب نشده اند و امکان خلق

روحی و معنوی نیافته اند و لذا یک جانور ناقص الخلقه باقی می مانند ، یک انسان بیروح. این غول

بچّه ھای عصر جدید ، محصول رابطه بین والدین خود ھستند و لذا بزرگترین مشکلشان ناتوانی در

برقراری رابطه با دیگران است و لذا برای ارضای این نیاز روحی خود مجبورند روی به مخدّرات و

داروھای روان گردان کنند. اعتیاد در میان نوجوانان محصول عدم رابطه سالم و صادقانه بین والدین

است. اعتیاد بچّه ھا محصول برابری زن و مرد است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 85


برچسب‌ها: بیقراری کودکمشکل روحیسن بلوغ

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 3 شهريور 1395

یک دیوانه خانه عمومی


یک دیوانه خانه عمومی

امروزه اگر از روزنه ای از بیرون نظری به اندرون اکثر زناشوئی ھای مدرن بیندازیم مواجه با یک دیوانه
خانه کوچک و تمام عیار می شویم. دیوانه خانه ای واقعی و به معنای درست کلمه. که در آن زن یک
دیو است و مرد ھم یک دیوانه یا دیو زده. زن یک بازیگر تمام اتوماتیک است و مرد ھم یک بازیچه ای که
قادر نیست حتی لحظه ای از این بازی جنونی رھا شود. و اگر بچه ای ھم در میان باشد. بیچاره تا
مدتھا بعنوان یک شاھد کنار گود این دیوانه خانه مات و مبھوت این رابطه است که اصلا چه میکنند و
منظورشان چیست. منظور پدر و مادر خود را فقط در لحظاتی که می خواھند با فرزندشان روبرو
شوند و او را نصیحت و تربیت کنند منطقی مییابد و بس. این بیچاره نمیداند که اوج این دیوانه خانه
ھنگامی است که او یا خواب است و یا در خانه نیست. یعنی این نمایشی که او میبیند تازه منطقی
ترین حالت آن است. بچه بیچاره تا مدتھا ھیچ نمی فھمد ولی بتدریج با قواعد این دیوانه خانه آشنا
می شود ولی خود را به تجاھل می زند تا پدر و مادرش راحت باشند و اینقدر او را دنبال نخود سیاه
نفرستند. ولی این تجاھل بسر می آید و بچه ھم بتدریج به عضویت این دیوانه خانه در میآید ولی از
آنجا که حریف مناسبی نیست از این دیوانه خانه می گریزد و به دیوانه خانه بزرگتری که جامعه است
پناه می برد. این دیوانه خانه بزرگ قابل تحملتر است زیرا بازیھا و جنونھایش قانونمند تر است ولی در
عوض بسیار پیچیده تر. این بچه تا بتواند دیوانه قابل شود بارھا به نزد روانپزشک و مشاور برده می
شود و بالاخره قواعد این جنون را پذیرا می شود ولی تصمیم می گیرد انتقام بگیرد و می گیرد.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 68


برچسب‌ها: روانپزشکقانونمشاورمادر

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : سه شنبه 2 شهريور 1395