بانک کتاب ثبت لینک
بستن تبلیغات [X]
بی همتا - صفحه 46

بی همتا

منو اصلی

ورود

درباره وبلاگ

    کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات مربوط به انسان

مطالب تصادفی

محبوب ترین مطالب

موضوعات

دوستان

آمار وبسایت

  • بازدید امروز : 157
  • بازدید دیروز : 38
  • بازدید این هفته : 157
  • بازدید این ماه : 5549
  • بازدید امسال : 38142
  • بازدید کل : 50957
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد کل مطالب : 614
  • تعداد نظرات : 0
  • ما را با rss دنبال كنید !!!

نت پیانو نت ویولن نت سنتور نت گیتار

آیا سینماي حقیقت ممکن است؟


آیا سینماي حقیقت ممکن است؟


اگر حقیقت ھمان معنائی باشد که ھر کسی از واقعیت متصور است سینما نیز ھمچون ادبیات یا فلسفه

و ھنرھای دیگر می تواند به یاری ھمه اینھا تا حدودی بیانگر حقیقت مورد نظر کارگردانش باشد . زیرا در

جھان سینما ، حقیقت ھمان حقیقت کارگردان است . ولی اگر مخاطبان سینما را ھم که علت پیدایش آن

ھستند به حساب آوریم کل این ادعا و تعریف ، زیر سئوال است زیرا حقیقت تصویر شده در سینما تبدیل

به ھزاران حقیقت منقرد و مستقل از سینما و کارگردان می شود و ھر کسی حقیقت خودش را برداشت

می کند که در بسیاری موارد در تناقض با حقیقت مدّنظر کارگردان است . در اینجا حقیقت سینما و

سینمای حقیقت ھم از سینما و ھم از کارگردانش مجزاست . در اینجا سینما وکارگردان فقط توانسته

است امکان تخیّل آفرینی یا حقیقت آفرینی رافراھم کند . و این یک حقیقت خیالی یا مجازی است که از

واقعیت بھره ای درجه چندم می برد و لذا این خیال یا حقیقت خیال ھم یک ارزش مستعار دست چندم

است که البته در واقعیت زندگی مخاطبانش مؤثر است و گاه سرنوشت ساز .

اولاً اینکه واقعیت سینمائی یک واقعیت مونتاژشده و سانسور شده است که آنھم بواسطه بازیگری ھا و

سناریو و مونتاژ ھای فنی چندین بار تبدیل و تحریف و مسخ می شود و لذا یک حقیقت مالیخولیائی پدید

می آورد که تمام ارزش و قدرت و اعتبارش در میزان ھمذات پنداری مخاطبان است و این عین

مالیخولیاست و اعتبار مالیخولیای حقیقت سینمائی .

و این یک جادوگری آشکار است که در تاریخ بشر بی سابقه می باشد . در واقع سینما ، واقعیت را تبدیل

به جادو می کند و مخاطبانش را طلسم می نماید و این طلسم موجب می شود که نه تنھا مخاطب دیگر

نتواند واقعیت مورد نظر فیلم را در زندگی واقعی خود در یابد بلکه سائر واقعیتھای دیگر زندگی ھم تحت

تأثیر این طلسم و مالیخولیاء مسخ می شوند .

جادوی سینما یک جادوی ھمه جانبه است که جمیع ھوش و حواس و عواطف و اندیشه و اراده مخاطب را

مسخ می کند و لذا موجب پیدایش بشریتی کاملاً بیگانه از واقعیت می شود . این بشریت برای تبدیل

زندگی واقعی خود به یک مالیخولیای سینمائی دست به یک تخریب و خود براندازی ھمه جانبه میزند و

حتی روان خود را بواسطه الکل و مخدّرات و روانگردانھا مسخ می کند تا برای پذیرش یک مالیخولیای

سینمائی آماده سازد .

و بدینگونه جھانی که حاصل می شود نه جھانی واقعی است و نه جھانی سینمائی ، بلکه یک برھوت و

برزخ فزاینده تا سرحد نابودی است .

حقیقت سینمائی ، حقیقت ضد حقیقت است و ھر چه که در جھت متجلّی نمودن حقیقت از سینما تلاش

کند اتفاقاً ضد حقیقت تر می شود مثل سینمای تارکوفسکی و برگمان که جز خودکشی پیام دیگری ندارد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص161


برچسب‌ها: سینمای حقیقتتارکوفسکیطلسممونتاژسانسور

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 دی 1395

نقش هنرها در زندگی


نقش هنرها در زندگی

انسان مدرن به لحاظی انسان اھل ھنر است و با ھنرھا زندگی می کند و با آن رابطه مستمری دارد که

مھمترین این ھنرھا موسیقی و سینماست که امروزه بصورت تلویزیون در خانه ھاست. و کم نیستند خانه

ھائی که در ان تلویزیون فقط به ھنگام خواب، خاموش است . ھنر مدرن بر جای فکر وذکر وعبادات

نشسته است. آیا اینھمه حضور و دخالت ھنرھا در زندگی انسان مدرن براستی حیات و عمل و اندیشه و

احساسات او را ھم ھنری و لطیف و خلاق نموده است؟ ولی عملاً شاھدیم که ھرچه که گرایش به

موسیقی و فیلم شدیدتر است خشونت و شقاوت و مصرف پرستی وعقیم شده گی فکری وعملی ھم

شدیدتر است حتی خود جماعت اھل ھنر و تولید کنندگان ھنری از سائر مردمان در زندگی واقعی خود

بی ھنرتر و دست و پا چلفتی تر و مصرفی ترند و در رفتار ھم خودخواه تر و جنون آمیز تر عمل می کنند

ھر چند که این خشونت و شقاوت عموماً ظاھری ملوس دارد ولی در سر بزنگاھھا بناگاه مبدل به اشد

جنون و جنایت می شود. به ھمین دلیل این جماعت زندگی فاجعه آمیزتری دارند و به عواقبی بس مبتذل

و فضاحت بار می انجامد.

این تناقض عظیم به چه معنائی است؟ آنتونی کوئین یکی از سلاطین جھان ھنر در اعترافاتش می گوید

که در زندگی پس پرده خود تا چه حدی مواجه با حیاتی عقیم و شقی و بیروح بوده است و در اواخر

عمرش جز حسرت و پوچی حاصلی نداشته است . انسان مدرن تلاش کرده که ھنر را بجای اخلاق و

مذھب بنشاند و اینست راز واژگونسالاری ھنرمندان مدرن.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص159


برچسب‌ها: هنرسینماموسیقیتلویزیونهنرمند

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : سه شنبه 7 دی 1395

فلسفۀ هنرهاي پست مدرن


فلسفۀ هنرهاي پست مدرن


مکاتبی ھمچون کوبیسم ، سمبولیزم ، سؤ رئالیسم ، دادائیزم و آبستره در ادبیات و نقاشی و موسیقی و

سینما جملگی علت و جوھره ایی جز مواد مخدر و توھم زا و روان گردان بخصوص ال . اس. دی نداشته

است . استفاده از این مواد در بررسی زندگی بنیان گذاران این مکاتب در نقاسی مثل ونگوگ ، گوگن ،

دالی ، پیکاسو و دی اشتل کاملاً مستند است . آنچه که ھنر پست مدرن نامیده می شود تماماً حاصل

واکنش این مواد بر روان ھنرمندان بوده است . در عرصۀ موسیقی آوانگارد کل جریان موسوم به

موسیقی راک و الکترونیک که گروه ھای مثل بیتلھا و پینک فلوید و کلاز شولتز از بانیانش ھستند استفاده

از ال. اس. دی اعتراف شده است که رھبر مشھورترین این گروه ھا یعنی پینک فلوید که کسی بنام سید

بارت بود در ھمان آغاز مبتلا به جنون کامل شد و چند سال بعد از دنیا رفت . به ھمین دلیل آثار ھنری این

جریانات ھم جز از طریق مصرف این مواد قابل ھضم و پذیرش نیست . لذا خود این ھنرھا از اساسی ترین

مروّجین استفاده از این مواد در جھان بوده اند . در قلمرو ادبیات نیز حضور این مواد کمابیش علناً اعتراف

می شود که ادبیات بودلر ، کاستاندا ، اوشو و مارکوز از مشھورترین آنھاست . در قلمرو سینما نیز رد پای

این مواد حتی در بزرگان صاحب مکتب سینما آشکار است و اعتراف می شود مثل ژان کوکتو ،

تارکوفسکی ، جان ھیستون ، اورسون ولز و فلینی . استفاده از این مواد در عرصۀ سینما و تئاتر بسیار

وسیعتر است و جھان بازیگری بدون آن از ھر خلاقیتی تھی می شود .

در اینجا سخن از جنبه ھای اخلاقی و بھداشتی استفاده از این مواد نیست بلکه درک جوھرۀ ھنر مدرن

است . در کشور خودمان نیز به تبعیت از غرب کمابیش شاھد چنین امری بوده ایم . آثار صادق ھدایت و

نیما یوشیج و مخصوصاً سھراب سپھری بیانگر چنین حالاتی می باشند .

مسئله این است که این مواد با روان ھنرمند چه میکند و آثاری که پدید می آید گویای چه حق و ابطالی

است و نھایتاً با سرنوشت جوامع مدرن چه میکند زیرا امروزه نقش ھنرھا در ساختار ھویت و فرھنگ و

سرنوشت جوامع به مراتب شدیدتر است از نقش مذھب و علم و ھر نوع تعلیم و تربیت است. نقش گروه

ھای موسیقیایی در تولید فرھنگ و ھدایت نسل جوان از ھر انقلابی قدرتمند تر است .

به لحاظی بایستی فرھنگ حاکم بر عصر مدرن را فرھنگ ال.اس. دی نامید و سایر مشتقاتش یمیاییان

که تحت ده ھا نام در بازارھای جھان به مصرف می رسد و نیز انواع دارویی آن که در دسترس ھمگان

است . آنچه که امروزه معنویت نامیده می شود اساساً محصول حضور ال.اس.دی در انواع ھنرھاست .

انچه که از آن بر میخیزد انواع خرافات مدرن است که تحت عنوان عرفان نو طبقه بندی میشود .

از ویژ گی این روان گردانھا ان است که مصرف کننده را به طرزی شیطانی به درون خودش میکشد و از

واقعیت بیرونی بیگانه می سازد لذا مصرف کنندگان این مواد اکثراً دجار انواع اسکیزوفرنی(دوشخصیتی

) ھستند و ھمه آنھا به یک خود شیفتگی مالیخولیایی مبتلا شده و خود را نابغه و ناجی بشریت می

پندارند . این فرھنگ جھانی که نوعی باطن گرایی تصنعی و شیمیایی را به ھمراه دارد خیرش ھمان

رویگردانی از دنیا پرستی و تکنولوژیزم است در حین اشدّ ابتلا به آن . این ھنرھا بزرگترین عامل پوچ

سازی و انھدام ھویت ھا و باورھا و سنتھایی است که عمر تاریخی اشان به سر آمده است .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم



برچسب‌ها: هنرهنر مدرنپست مدرنروان گردان

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : دوشنبه 6 دی 1395

« دادگاه سقراط »


« دادگاه سقراط »

قاضی :جناب سوفیست ، مذھب شما چیست ؟و آیا برای خود رسالتی قائل ھستید ؟

سقراط :مذھب ما خود –شناسی است و لذا رسالت من ھم اینست که به مردم یاری دھم تا خودشان را

بشناسند.

قاضی:این مذھب من درآوردی را از کجا آورده اید ؟ علاوه بر این آیا آدمھا خودشان را نمی شناسند و

دیگری باید آنھا را بخودشان بشناساند ؟ آیا این یک جنون نیست ؟ آیا قصد دیوانه کردن مردم را ندارید ؟

آیا قصد ندارید که دموکراسی نو پای یونان را نابود کنید؟ ھر کسی می داند که نامش چیست ، پدرو

مادرش کیستند ، اھل کجاست، چه نیازھایی دارد .و چه چیزھایی می خواھد یا نمیخواھد وتوانائیھا و

ضعفھای خود را نیز بھتر از شمامیداند. پس شما چه چیزی را می خواھید به آنان بیاموزید ؟

سقراط :این مذھب را من خودم در آورده ام زیرا کشف کرده ام که ھیچکس خودش را نمی شناسد و

اینھایی ھم که شما گفتید خودشناسی نیست بلکه جھان شناسی فردی ھر کسی است که مربوط به

خود او نیست بلکه شرایط اوست او حتی نام خودشرا ھم برنگزیده و لذا مال او نیست . من می خواھم

ھرکسی را به او نشان دھم و بشناسانم ، روح او را.

قاضی:عجب ! آیا خودتان توانسته اید که روح خود را دستگیر کنید و بشناسید ؟ اگر موفق شده اید لطفاً

کمی برای ما ھم بازگو کنید تا شاید ما ھم علاقه مند شویم.

سقراط:شما اینک شاھد روح من ھستید . من توانسته ام که روح خود را از تنم استخراج و عیان سازم .

قاضی :اگر چنین باشد این علمی بسیار وحشتناک است زیرا گمان نمی کنم در شھر آتن مردی زشت

روی تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد . آیا می خواھید ھمه مردم یونان را شبیه خودتان ھمچون

دیو نمائید؟

سقراط:آری. دقیقاً ھمینطور است ؟

قاضی:ما ھم درست به ھمین دلیل شما را زندانی و محاکمه می کنیم تا زیباروی ترین مردم جھان یعنی

یونانیان را تبدیل به زشت ترین اقوام بشری چون خودتان نسازید و رنگ طلایی مارا سیاه ننمائید.اما

سوال من اینست که راز جذابیّت و جادوی سیمای زشتی چون تو چیست که ھمه مردمان را از ھر طبقه

جلب کرده و مرید خود ساخته اید؟

سقراط:این ھمان جذابیّت و افسون روح من است که در من آشکار شده و چون شما روح ندارید مرا از

چشم بدن خودتان اینطور زشت می بینید . شما ھم اگر خودتان را بشناسید مرا زیباترین انسان خواھید

دیدو خودتان ھم زیبا خواھید شد و ھمه شما را دوست خواھند داشت.

قاضی : چرا فقط آدمھای بدبخت و حقیر و بی سروپا و طُفیلی جامعه شما را زیبا می بینند؟ آیا فقط

آدمھای بیچاره می توانند خود را بشناسند؟

سقراط: اینطور نیست . در میان شاگردان من آدمھای خوشبخت و پولدار ھم ھستند ولی بدبختھا بیشتر

میل خود شناسی دارند زیرا نمیتوانند خودشان را در پول تما شا کنند چون پول ندارند. پس مجبورند

خودشان را در خودشان پیدا کنند.

قاضی :چرا فقط جوانان در اطراف شما ھستند . آیا از ساده گی و بی تجربگی آنان سوء استفاده

نمیکنید؟ آیا از پولشان و زیبائی جمالشان سوءاستفاده نمی کنید ؟ ما شواھدی در این باره پیدا کرده ایم

. آیا شما حاضرید از این راه رسالت خود توبه کنید و مثل سابق به شورای شھر ملحق شوید و به مردم

یونان خدمت کنید تا دموکراسی پایدارتر شود و رونق و رفاه توسعه یابد ؟

سقراط:ابداً .

قاضی : پس باید بین تبعید از یونان و مرگ ، یکی را برگزینید .

سقراط: مرگ را انتخاب می کنم .

قاضی: آیا مگر رسالت ندارید تا ھمه را بخودشان بشناسانید پس چرا نمی خواھید این رسالت را برای

مردم غیر یونانی ادا کنید ؟ آیا رسالت شما فقط برای یونانیان است ؟

سقراط : رسالت من برای جھانیان است و من اولین پیامبر خود –شناسی ھستم تا مردم را از این راه به

خدا برسانم زیرا سریعترین راھھاست. ولی بشریّت ھنوز آماده نیست و دو ھزار سال دیگر طول می

کشد تاآماده گردد. من پیر و خسته شده ام اگر کشته شوم ھم برای من بھتر است و ھم برای رسالت

من. درغیر این صورت بشریّت تا ده ھزار سال دیگر ھم برای این امر آماده نخواھد شد. خون ما باید ریخته

شود تا زمین بدان آغشته شود و خاک نسل ھای آینده از این خون بر خوردار شود. بدینگونه من در خون

آینده بشریت، آنان را بخودشان معرفی خواھم کرد .

قاضی : این ھذیانھا ھم از خودشناسی توست ؟ بھرحال ما تو را بگونه ای می کشیم که خونت ریخته

نشود و ھدر گردد تا بشریت را از این جنون نجات داده باشیم. ما به تو زھری خواھیم خوراند تا خونت را

تجزیه و نابود کند. ولی ازآنجا که دوست قدیمی من ھستی . باز ھم به تو نصیحت می کنم که یا توبه کن

و به حکومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بیاموز تا ھوشمند شوند و یا تبعید را برگزین.زیرا قتل تو برای

من ناگوار است زیرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو برای من مثل خود کشی است. از تو خواھش میکنم

بخودت ظلم نکن و دست از این خود-کشی بردار. آیا عاقبت خودشناسی ، خود کشی است ؟ مرا وادار

به قتل خودت مکن. اگر تو از طرف خدایان رسالت داری من ھم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از

این راه برگردانم تا روی به مردم کنی واز امر من که حکم مردم است اطاعت نمائی. من نماینده پارلمان

ھستم و مأمور مردم .

سقراط: تو مأموریت خودت را انجام بده و من ھم مأموریت خودم. تو مأموری که مرا اعدام کنی ومن ھم

مأمورم تا در این رسالت کشته شوم . پس مأموریت ھر دوی ما در این باره به امر واحدی میرسد . پس

من و تو با یکدیگر در این باره دوست و ھمکار یم . من از تو بعنوان شاگرد قدیمی خودم ممنونم که مرا در

انجام رسالتم یاری می دھی .

قاضی : تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتی اینقدر لجاجت نمی نمودی . ما میدانیم که تو تحت

آموزش مغان زردتشتی ایرانیان ھستی که دشمنان دیرین ما ھستند. تو خائن به وطن و مردم خودت و

خدایان یونانی ھستی .

سقراط : تو درست می گویی. من فرستاده خدای یگانه زردتشت ھستم و این علم را از او دارم . و

فلسفه یونانی ھم تماماً از ھمان اقلیم است. و رسالت مرا نیز حدود ھزار سال دیگر ھمان مردمان

تصدیق خواھند کرد و کاملترین صوفیان ازآن دیار ظھور خواھند کرد و بشریت را نجات خواھند داد. شما

امروزه صوفی بودن را بزرگترین گناه و جرم می دانید و ولذا مرا صوفیست می نامید تا راحتر بکشید. ولی

بزودی بشریت این عنوان را برتر از مقام خدایان قرار خواھد داد . و من نخستین صوفی شھید ھستم که

به جرم خودشناسی کشته می شوم . بزودی نام مرا ھمه خردمندان جھان برتر از نام زئوسوآپولون

قرار خواھند داد. ھر چند که در یونان تا قرنھا تحت عنوان نام ومکتب من سواستفاده ھا خواھد شد و

فلسفه ھای دروغین بر پا خواھد گشت و فتنه ھا خواھد آفرید . در پایان این فتنه بزرگ، صوفی بزرگ

تاریخ ظھور خواھد نمود وخدای یگانه را از وجود خود معرفی خواھد کرد .

فردای آن روز نزدیکترین شاگرد سقراط یعنی افلاطون که با استادش زندانی بود و قرار بود بھمراه وی

کشته شود به نزد استاد آمد و بسیار عجز و لابه کرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولی

نتوانست . سقراط جام زھر را سر کشید و افلاطون رفت و سپس آزاد شد و اندکی بعد به دستور پارلمان

آتن نخستین دانشگاه فلسفه را تاسیس نمود و شاگردانی چون ارسطو را تربیت کرد که به دربار مقدونی

رفت و اسکندر را پرورش داد تا برای فتح جھان و استقرار دموکراسی ، بشریت را به خاک و خون بکشد . و

این جریان ھنوز ادامه دارد. جریانی که حاصل تبدیل خودشناسی به فلسفه است که مولّد تمدن غرب

است که حامی دموکراسی و جھانخواری میباشد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 174


برچسب‌ها: دادگاهسقراطمحاکمهدموکراسی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : يکشنبه 5 دی 1395

فلسفه توپ بازی


فلسفه توپ بازي

توپ ، بازیچه کودکان است و امروزه کل بشریت به کودکی خود بازگشته و توپ پرست شده است. عصر
جدید به لحاظی عصر توپ بازی و توپ پرستی جھانی بشر بر روی زمین است . زمینی که بواسطه علوم
و فنون د رحال استخراج کامل و تھی شدن است و ھر چه ھم که استخراج می شود بلعیده می گردد و
تبدیل به زباله می شود. گوئی عشق به توپ عشق به زمینی پوک و میان تھی است که ھمه بدنبال آن
می دوند تا آنرا بر دروازه حریف خود وارد کرده و وجودش را بگشایند و تسخیر کنند. این شی مدور میان
تھی و ورم کرده ھمچون مغز بشر مدرن نیز می باشد ھمانطور که براستی ھمه توپ بازان و توپ پرستان
و تماشاچیان توپ بازی به لحاظ مغزی میان تھی و پوک شده اند و ھیچ و پوچ گشته و به یاری این کله
پوک خود میخواھند حدود وجود دیگران راھم بشکافند و بر آن وارد شده و دیگران را مسخّر و مسخره خود
سازند. امروزه حتی تسخیر کردن به معنای سلطه و حکمرانی نیست بلکه بمعنای مسخره گی است. و
این مسخره گی نھایتاً کل زمین را بعنوان یک توپ به بازی می گیرد و آنرا می ترکاند.
فی المثل آمریکا را در عراق تماشا کنید و بریتانیائی را که بانی و سلطان این بازی در جھان است. این
توپ پرستی و توپ بازی در گلوله تفنگ و توپ ھم متجلّی است که جنگ بازی را پدید آورده است .
امروزه حتی سلطه ھم معنای خود را از دست داده وسلطه بازی است که جھانیان را به تماشای این
بازی می کشاند مثل میادین فوتبال . و این بازی منجر به بازی با توپھای کوچک و نامرئی با نام ھسته اتم
می شود وبازی اتمی در می گیرد و این غایت توپ بازی بشر است و توپ نشانه سمبلیک پوچ بازی و
پرستش پوچی و پوکی و عبث و بازی است . در قدیم این بازی ھمان چوگان بود. که بازی اشراف پوچ
شده دربارھا بود که گاه با کله قربانیان خود بازی می کردند و امروز جھانی شده است.

از کتاب دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 127

برچسب‌ها: فوتبالتوپ بازیجنگ هسته ایبازی کودکانه

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : جمعه 3 دی 1395

تلخ ترین حقیقت(فلسفه حق)

تلخ ترین حقیقت(فلسفه حق)

« حقیقت تلخ است »: این یک حکمت جھانی است ولی حکمتی وارونه و بلکه ابلیسی است و درستش

اینست: حقیقت از راه دور تلخ می نماید ! زیرا ھمه بدبختی ھا و تجربیات تلخ و ھلاک کنندۀ زندگی انسان

محصول گریز انسان از حقیقت ھر امری است. آنچه که ھر چیزی را نھایتاً تبدیل به حقیقتی تلخ و کشنده

می کند نزول ناگھانی حقیقتی در حین گریز ما از آن حقیقت است در حالیکه می خواستیم آن حقیقت را

کتمان نموده و بلکه در نزد خود وارونه سازیم. در واقع آنچه که تلخ است نه حقیقت بلکه وارونگی حقیقت

در نظر ماست و یا وارونگی ما در مقابل حقیقت. یعنی حق ستیزی !

حق در ذائقه کسی که با آن در جنگ است تلخ می آید و این نیز حق است. و اما از میان ھمه حقیقت

ھائی که شبانه روز از روبرو شدن با آن می گریزیم حقیقت عشق و محبت و دوستی است که در نزد

انسان حق گریز به مثابه تلخ ترین حقایق است. یعنی روبرو شدن با واقعه ای که از بطن معشوق و یا

کسی که دوستش می داشته ایم، بناگاه یک دیو آشکار شود. حال آنکه بارھا و بارھا قبل از قیامت

عشق، ما شاخھای این دیو را دیده و به روی خود نیاورده و بلکه آنرا تلطیف و وارونه کرده و نشانه عشق

تفسیر نموده ایم و علناً و آگاھانه خود را فریب داده ایم تا اینکه بالاخره حق آن عشق وارونه و دروغین بر

سرمان فرود آمده و سیمای دیوی را که عشق نامیده بودیم برما عیان می سازد. این عاقبت دوست

داشتن کسی است که دارای حق دوست داشته شدن نیست. و عاقبت توقع دوست داشته شدن و نه

دوست داشتن . اگر قرار باشد معشوق ھم عاشق را دوست بدارد این دیگر عشق نیست . حق عشق

بشری در یکطرفه بودن آن است وتلخی اش نیز.

از کتاب "دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد سوم


برچسب‌ها: حقیقتفریب عشقیدوستی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 دی 1395

فلسفه طنز


فلسفه طنز

ھنر طنز به زبان ساده ھنر خود – مسخره گی است . این ھنر از قدیم الایام در دربارھا وجود داشته و از
ھمانجا پدید آمده است و در ھر درباری فردی وجود داشته که با خود – مسخره گی که بطور غیر
مستقیم مسخره کردن شاه ودرباریان بوده موجب نشاط و رفع خستگی اھالی دربار می شده است.
ولی امروزه گویی کل مردم جھان نیازمند به این ھنر و ھنرمندان ھستند ولذا اصلاً حرفه ای به نام طنز در
ادبیات و تئاتر و سینما پدید آمده که جذابترین ھنرھاست و این ھنر در جوامع چنان اثر نھاده که تبدیل به
یک فرھنگ شده است.
و لذا خود – مسخره گی امروز وجھی از فرھنگ مردم متمدن است که به صور متفاوت درگفتار و کردار و
آداب راه رفتن و لباس پوشیدن و آرایش کردن خود نمائی می کند که جماعت موسوم به ھیپی و پانک
و رپ جلوه ھای خاص تجسم یافته این فرھنگ می باشند.
خود –مسخره گی بازتاب روانی غایت کبر وغرور و خودستائی بشر است و به ھمین دلیل از نزد شاھان
برخاسته است و نوعی برون افکنی این کبر و کفر است که بشر را به مرز جنون و جنایت کشانیده است
و لذا با این رفتارھا نوعی تسکین حاصل می شود ھرچند که خود این برون افکنی تبدیل به یک فاجعه
اجتماعی شده و قربانیان زیادی می گیرد.
بشر مدرن نیز امروزه ھر یک احساس شاھی دارد و این احساس محصول غرور علوم و فنون وشکم باره
گی و شھوت پرستی حاصل از این عصر می باشد: آنانکه به تمسخر انبیاء و مؤمنان می پردازند بزودی
خود را مسخره خواھند کرد – قرآن –

از کتاب دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 126

برچسب‌ها: طنزتئاترخودمسخرگیسینما

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 1 دی 1395

فلسفه خود تخدیري

فلسفه خود تخدیري

آدمی ذاتاً در عطش مدھوشی و مستی و بیخودی است چرا که در عوالم ھوشیاری نیز جز بیخودی و

جنون و دوگانگی در خود نمی بیند و لذا تلاش برای مدھوشی به مثابه فرار از مشاھده بیخودی خویشتن

است و این یک بی خودی اندر بیخودی دیگر است و اینجاست که ارزش معرفت نفس ھویداست ونیز

سختی و تلخی بخود – آئی ! مردم عامی بھر وسیله ای مشغول تخدیر و بیھوش سازی خویشند و حتی

مذھب را که ھمان گوھره بخود آئی بشر است تبدیل به ابزاری برای تخدیر خود می کنند ولذا تخدیر

مذھبی، پیچیده ترین فریبھاست. آنچه که در عامه مردمان، لذت نامیده می شود اعمال و حالات بیھوشی

است. آنچه که عادت و عادی سازی امور نامیده می شود نیز قانون مدھوشی در روزمره گی می باشد

که مستلزم تکرار و شتاب است. آنچه که موجب رنج بشر است رویاروئی با تناقضات و تضادھای وجود و

زندگی خویشتن است و لذا در چنین مواقعی نیازمند مسکن ھا و مخدرھای قوی تر است. و گریز بشر از

خودشناسی نیز گریز از این دوگانگیھا و تضادھا و خودفریبی ھا است زیرا انسان در نخستین رویاروئی با

خود جز دروغ و تضاد نمی بیند ولی پس از عبور از این طبقه از نفس بتدریج به قلمرو یگانگی میرسد که

موجب مستی و لذت عرفانی می شود ولی بندرت کسی به این وادی می رسد. پس انسان ذاتاً در

عطش یگانگی است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم


نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : سه شنبه 30 آذر 1395

فلسفه شوخی و جدي



فلسفه شوخی و جدي

« آیا پنداشته اید که برای بازی آفریده شده اید. »- قرآن

در یک کلام آدمی بر دو نوع است : آدم جدی و آدم شوخی ! آدمی که با ابتدائی ترین امور زندگی خود نیز

شوخی ندارد وحتی در بازیھا و تفریحاتش ھم در جستجوی معنائی جدی از زندگیست . و آدمیکه ھمه

چیزھای مادی و معنوی زندگیش اسبابھای بازی و بازیچگی او ھستند حتی مقدسات ھم حداکثر نوعی

تئاتر جدی ترند سیمائی تراژیک دارند ولی بازی ھستند. شغل بازی، مسئولیت بازی، ازدواج بازی، بیمه

بازی، علم بازی، سیاست بازی، دین بازی، عشق بازی، زن بازی، عرفان بازی، شریعت بازی، خدابازی و

..... که ھمه اینھا انواع بازیھای با خویشتن است : بازیھای جدی و بازیھای شوخی: نمایشات طنز و کمدی

و نمایشات تراژیک . خوشی و ناراحتی او نیز دو نوع بازی ونمایش است و حتی عزا و عروسی او و حتی

نمازگزاردن او که خدا بازی اوست و اینست معنای« وای بر نمازگزاران »کل کائنات در نظر آنان یک خانه

عظیم اسباب بازی است و کل جھان ھستی ھم میدان بازی است. و اینست که به ناگاه با واقعه ای کل

بازی و اسباب بازیھای این نوع افراد و جوامع بر سرشان می شکند: یک مرض لاعلاج ، یک مصیبت، یک

بلای آسمانی، یک جنگ و ...... بازی را ختم می کند و تا آخر عمر بر بازیھای خود سوگواری می کنند. و یا

چه بسا این بازی با خود و زندگی و عالم و آدم، با سقوط در چاھی بی انتھا بنام قبر، پایان می یابد و

آدمی مجبور است که بازیھائی را کرده جدی نماید و حسابش را پس دھد. بازی ای که کل سرمایه

زندگیش را در آن باخته است و اینک بایستی خسارت این باخت عظیم را نیز بپردازد و اینست مسئله!

یعنی روحش را نیز بایستی به جبران خسارت این بازی ، ببازد و اینست عذاب نابودی جاوید!


از کتاب "دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد سوم ص 112


برچسب‌ها: شوخیجدیتتفریحاسباب بازی

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : يکشنبه 28 آذر 1395

فلسفه سجود


فلسفه سجود


اسلام تنھا مذھبی است که در آن غایت عبودیت و خداپرستی در سجده برخاک رخ مینماید و این غایت و

کمال تربیت بشر بمعنای رب پذیری است که در سجده بر« تراب » ممکن می شود. و اینکه رب و تراب

وتربیت جملگی به لحاظ لغت از یک خانواده اند. و می دانیم که در معرفت اسلامی ، نماز معراج مؤمن

است که کمال این معراج و دیدار با خدا در سجده بر خاک است. و اینست که علی (ع) در حال سجده

بیھوش می شود و معراج محمدی نیز در حال اقامه صلوة بوده است.

و نیز می دانیم که اسلام دین آخرالزمان و کمال دین و ختم نبوت است. دین بمعنای راه رسیدن به

خداست پس کمال دین بمعنای رسیدن به خداست در کجا : در خاک!

و این بمعنای ظھور رب در تراب است، ظھور کمال متافیزیک در پست ترین فیزیک یعنی خاک.

ونیز می دانیم که رسول اسلام(ص) در واقعه معراج، جمال پروردگارش را در علی(ع) دیدار کرده است و

اینست که یکی از القاب علی(ع)« بوتراب » است یعنی پدر خاک!

و اینست که در اسلام یک انسان بی امام(انسانی علی وار) نماز ھم ندارد و اگر داشته باشد مخاطب

« فویل للمصلین » (وای بر نمازگزاران) است.

سجده بر خاک بدین معناست که خداوند از آسمان به زمین آمده است و وجود امام تجلی ظھور خدا در

خاک است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 105


برچسب‌ها: سجدهسجودنمازمعراج

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : شنبه 27 آذر 1395