بانک کتاب تور ترکیه تور روسیه نت پیانوی آهنگ بوی پیراهن یوسف تور استانبول ویزای ترکیه > ثبت لینک <
بستن تبلیغات [X]
بی همتا

بی همتا

منو اصلی

ورود

درباره وبلاگ

    کتاب ها،مقالات و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی در باره همه موضوعات مربوط به انسان

مطالب تصادفی

محبوب ترین مطالب

موضوعات

دوستان

آمار وبسایت

  • بازدید امروز : 62
  • بازدید دیروز : 988
  • بازدید این هفته : 1227
  • بازدید این ماه : 2671
  • بازدید امسال : 2671
  • بازدید کل : 15486
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد کل مطالب : 473
  • تعداد نظرات : 0
  • ما را با rss دنبال كنید !!!

نت پیانو نت ویولن نت سنتور نت گیتار

چرا دروغ می گوئی؟ (فلسفه دموکراسی) - دموکرات کیست؟


دموکرات کیست؟

انسان دموکرات یا مردم سالار، انسانی است که از حقارت منیّت و خودپرستی و منافع فردی و خانواده
گی خارج شده و انسانی اجتماعی و بلکه جھانی شده است و آرزوھا و آرمانش و مدینه فاضله سعادتش
را در سعادت مردم می بیند و دیگراز به بکام رسیدگیھای فردی خود شاد و راضی نیست . چنین انسانی
بدون تردید به لحاظ واقعی بسیار نادر است و کیمیا. این مقام مردان خدا و انبیاء و اولیای اوست. این
مقام انسانی است که از دنیا و عرصه غرایز خود فرا رفته است و یک انسان جھانی و فوق نژادی است.
پس واضح است که دموکراسی ھم محصول جامعه ای است که اکثر مردمش اینگونه اند یعنی از
خودگذشته. و در غیر اینصورت دموکراسی فقط یک دیکتاتوری و سلطنت نوبتی و منافقانه بین عده ای
معدود است و لذا برای رفع تشنج بین این سلاطین بی تاج بایستی مردم به میدان آیند و سپر بلای این
سلاطین شوند تا آنھا سالم بمانند و بعنوان ناجی سرکار آیند. دموکراسی به لحاظ تعریف مثل بسیاری
دیگر از تعاریف، پدیده ای بس بزرگ و آرمانی است ولی بشر امروز که بمراتب خود محور تر و خودپرست
تر ودیکتاتور تر و تمام خواه تر از بشر قدیم است دموکراسی را ماسک اینھمه آدمخواری و تکبر و
خودخواھی خود نموده است . دموکراسی ھای موجود در جھان، سلطنت عرصه تکنولوژیزم میباشند به
ھمین دلیل سلسله جنبان آن ابر قدرتھا ھستند. دموکراسی واقعه ای است که فقط با ظھور ناجی
موعود امکان پذیر می شود.

از کتاب " دایر ه المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 105
-----------------------------------------

چرا دروغ می گوئی؟

(فلسفه دموکراسی)

آدمی بمیزانی که میخواھد درچشم دیگران خوب باشد و بلکه پرستیده شود بسوی دروغ و ریا میرود که

ام الفساد است. پس آنچه که آبرو و مردم داری نامیده می شود که نھایتاً اراده به پرستیده شدن است

منشأ ھمه شرارتھا و رذالتھا و بدبختی بشر است که ھمان دروغ می باشد. و اینست که دروغگوئی و

مکر و ریا در نزد زنان ھزار چندان است زیرا زن مظھر اراده به پرستیده شدن است و بھمان میزان مکر می

کند. و اینست که صدق در زن یک کیمیاست . آدمی چون میخواھد که در نزد دیگران خوب باشد شر می

شود. در قرآن می خوانیم که ای مؤمنان از اکثریت مردم پیروی مکنید که آنان جز دروغ و خیالات را نمی

جویند و شما ھم به سمت ظلم می روید. و این به بیان امروز یعنی تحریم دموکراسی ومردم سالاری که

بمعنای حاکمیت اکثر مردم است. و اینست که در عصر دموکراسی ھا شاھد اشد دروغھا و بازیھا و

فریبکاریھا ھستیم. و نیز اینکه چرا در صدر شعار آزادی و دموکراسی در سطح جھان، زنان قرار دارند و

اصولاً دموکراسی و فمینیزم امر واحدی شده است. این دال بر حاکمیت دروغ است و دروغ سالاری! پس

واضح است که توقع حق و راستی و وفا داشتن در قلمرو فرھنگ مردم سالاری و دموکراسی و

آبروپرستی و عشق بازی ، توقعی ابلھانه است. دموکراسی ھمان دمونکراسی( Demoncracy)

بمعنای دیو سالاری است که« ن » آن افتاده است . آدم باید در نزد خودش خوب باشد و برای خود.

از کتاب " دایر ه المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 114



نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : جمعه 29 دی 1396

خودشناسی گناه (فلسفه گناه)


خودشناسی گناه (فلسفه گناه)

گناه و پلیدی در عرصه تعریف بکلی متفاوت است از عرصه عمل خویشتن . یعنی ھر آنچه را که ھر کسی

در نفس عمل خود به حساب بزرگواری و قداست و ایثار و عظمت خود می آورد اتفاقاً ھمان گناھان و

پلیدی نفس اوست یعنی درست آنجائی که خود را کاملاً به لحاظ ذھنی حق بجانب می داند. اگر چنین

نبود اصلاً امری بنام خودفریبی و شیطنت و غرور معنا نمی داشت و آدمی برای تربیت و تزکیه نفس خود

به ھیچ استاد و مرادی و امامی نیاز نمی داشت زیرا ھمه آدمھا طبق وراثت فرھنگی و آموزه ھای

اخلاقی فرق نیک و بد را می دانند و ھمین دانائی کفایت می کرد.

آدمی تا گناھان را برای ذھن خود توجیه وتقدیس نکند مرتکب آنھا نمی شود و به آنھا ادامه نمی دھد .

آنچه را که ھر کسی در ذھن خود مترادف مظلومیت خود می داند دقیقاً ھمان ظالمیت اوست. آنچه را که

ایثار خود می خواند ھمان تجاوز اوست.

و آنچه را که ناحقی دیگران نسبت بخود می خواند حق اوست. و آنچه را که عقل و ایمان خود می پندارد

جھل و کفر اوست و........ اگر چنین نبود اینک قرنھا بود که زمین مبدل به بھشت موعود شده بود زیرا

ھمه طبق تعریف و آموزه ھای دینی فرق گناه وصواب و راست و دروغ و باید و نباید را می دانند.

اگر چنین نبود اصلاً امر به خودشناسی مسئله ای مھمل می بود. آنچه که گناه نامیده می شود ھمان

چیزی است که ھر کسی در ذھنش آنرا « من » می نامد. و این « من » کارخانه تبدیل گناه به صواب و دروغ

به راست است. و لذا خودشناسی تماماً فریب شناسی است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 79


برچسب‌ها: شناخت گناهنفس انساناستاد تربیتخودفریبیوراثت

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : پنجشنبه 28 دی 1396

حکمت سوسک


حکمت سوسک

سوسک طبق آخرین تحقیقات علمی، یکی از قدیمی ترین موجود زنده روی زمین است که حدود سیصد
ھزار نوع دارد و دو سوم موجودات جاندار روی زمین راتشکیل می دھد و در مقابل انفجارات اتمی جان
سالم بدر می برد. پس بیھوده نیست که با ھیچ سمّی نمی توان او را در خانه نابود کرد و پس از ھر
تھاجمی از جانب بشر مبدل به نسلی مقاومتر می شود. و بدینگونه کل علم و تکنولوژی بشر را به سخره
گرفته است.
بشر با اینھمه پیشرفتھای علمی و فنی اش در بقای خود از سوسک ھم عاجز تر است و اینھمه تکنولوژی
ھم نتوانسته اندکی او را قوی تر سازد و بلکه اتفاقاً ضعیفتر نموده است . مثلاً امروزه اگر در زمستانی
فقط یک شب برق و گاز قطع شود ھمه بسوی مرگ می روند حال آنکه انسانھای پیشین مقاومتر بودند.
حقارت بشر در قبال سوسک که مستمراً در خانه ھا در مقابل دیدگان ھمه رژه می رود و ھمه مخصوصاً
زنان را به رعشه می اندازد برای بشر متکبر و مدعی کائنات پیامی رسا دارد تا دست از اینھمه کفر خود
بردارد و حال که به خالق خودش ایمانی ندارد لااقل به خالق سوسک ایمان آورد.
وقتی که حتی تشعشعات اتمی نیز نتواند سوسک را نابود سازد بدین معناست که سوسک دارای قدرت
و علم و فن و ایمانی بسیار برتر از انسان است که از کویرھای سوزان شصت درجه بالای صفر تا قطب
جنوب و تا قلب شھرھای مدرن سیطره زندگی اوست. براستی سوسک یکی از بزرگترین آیات الھی در
قلمرو حیات زمین است و ھیچ ادعائی ھم ندارد و بدون اینکه ھیچ ضرری به زندگی انسان وارد نماید
آدمی را به وحشت وا می دارد تا آن حد که تمام قوایش را برای نابودی او بکار می گیرد و ناکام است.
وحشت از سوسک در روان آدمی مطلقاً وحشتی منطقی و مادی و بھداشتی نیست زیرا امروزه به
تحقیق مسلّم شده که سوسک یک نظافتچی بزرگ در محیط زیست بشر است و لذا ھر کجا که فساد و
تباھی بیشتر باشد او را بیشتر می بینیم . وحشت از سوسک ، وحشت ناخودآگاه از ھیبت و قدرت و
قدمت و قداست حضور اوست و وحشتی متافیزیکی است . و لذا آدمھای بی ایمان تر وحشت بیشتری از او
دارند مثل وحشت از جسد و قبرستان که وحشتی نامعقول است. فوبیای سوسک (مرض سوسک
ھراسی) امروزه یک فوبیای عمومی بشر است و برای نابودی او کل محیط زیست و خانه خود را مسموم
و مھلک می سازد و عملاً بجان خود افتاده است و مبدل به یک معضله جھانی شده است . اگر سوسک
ھا نباشند شھرھا می گندد و نسل شھرنشین ھا بر می افتد. ولی با اینحال بشر مدرن بطرزی جنون آمیز
بجان سوسک افتاده است که در حقیقت دچار یک حماقت عظیم است و این نیز ھمچون بسیاری دگر از
فعالیتھا و تلاشھای بشر در جھت براندازی امراض و مشکلات است که منجر به امراض و بن بست ھای
مھلکتر و لاعلاجتر می گردد.
سوسک، ریشخندی به کبر و کفر و حماقت بشر مدرن و مدرنیزم است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص84

برچسب‌ها: وحشت از سوسکوحشت از قبرستانمبارزه با سوسک

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 27 دی 1396

چه باید کرد !


چه باید کرد !

تا زمانیکه بشر علت بدبختی ھایش را مسائل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و امکانات و شرایط بیرونی
می داند ھیچ علاجی ندارد زیرا بشر مدرن به ھزاران مسئله مذکور پاسخ داد و بر آن فائق آمد ولی فقط
بر ابعاد و عمق وشدت بدبختی ھایش افزوده شد و ھر مشکل کوچکی مبدّل به درد بی درمانی گردید و
لذا نھایتاً متوسل به انواع خرافات جنون آمیز قدیمی و مدرن شده است یعنی به غایت جھل و جنون خود
متوسل گردیده و به دامش افتاده است.
« چه باید کرد »ھای رنگارنگ بود که بر اساس آنھا انقلابات بزرگی پدید آمد ولی ھر قرون جدید دوران
انقلابی قلمرو پیدایش دردھای بی درمان جدیدی شد. حال اگر بخواھیم به دیده عقل و عبرت بنگریم
بایستی گفت که ھیچ کاری نباید کرد و ھیچ پروژه جدیدی برپا نکرد و بلکه بایستی باز ایستاد و بخود
بازگشت و سرنخ ھمه بدبختی ھا را در خود جستجو نمود: ایست خبردار!
باید به خویشتن بازگشت نه با حرف و شعار وشعر و حکایت و افسانه و مثال و فلسفه و عرفانھای ادبی و
مدرسه ای . بلکه بایستی به خود واقعی و محسوس خود بازگشت. بایستی از غیر خود مأیوس شد تا
بتوان خود را جدی نگریست. ھمه بدبختی ھا محصول دور شدن و بیگانگی و نسیان بشر نسبت بخویشتن
بوده است که مدرنیزم این بیگانگی را به غایت رسانید و آنچه که قرار بود بھشت باشد دوزخ شد. این
دوزخ معلول جھل انسان نسبت به خودش می باشد. و امروزه بشر در غایت جھل و جنونی بسر می برد
که لباس علم و پیشرفت و مدنیت به تن نموده است. نخست باید به این جھل و جنون خود اعتراف نمود.
این نخستین کار است.
باید کاری با خویشتن نمود و دست از سر دیگران برداشت. و این گام دوّم است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص81

برچسب‌ها: چه باید کردمشکلات اقتصادیراه موفقیتراه پیشرفت

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : سه شنبه 26 دی 1396

فلسفه امراض و بدبختیها


فلسفه امراض و بدبختیها

آدمی حامل روح خداست یعنی محل اراده و قدرت مطلقه حق است بی آنکه در این باره علم و معرفت

لازم را داشته باشد که با این قدرت کبیر چه کند. به ھمین دلیل خداوند آدمی را به لحاظ صفات و قوای

حیاتی به ضعیفترین موجود جھان تنزل نمود. «انسان را در عالیترین مقام آفریدیم و سپس در پست

ترین موقعیت قرار دادیم». قرآن - و این راز اعتدال انسان در جھان است. آدمی به لحاظ ذاتی اشرف

مخلوقات است ولی به لحاظ صفات و توانائیھا و ھوش حیاتی علیل ترین و جاھلترین و بدبخت ترین

حیوانات است.

بنابراین اگر در فردی علاوه بر ضعفھا و جھالتھای عمومی بشر، یک ضعف و عیب جسمانی و یا روانی

خاصی ھم دیدیم که یا بطور مادرزادی و یا بواسطه حادثه ای پدید آمده است بایستی درک کنیم که اگر

این عیب را نمی یافت از تعادل خارج شده و خود و اطرافیانش را می درید. آنانکه قدرت نفسانی و

روحانی شدیدتری دارند اگر به ایمان و معرفت برتری ھم مجھز نباشند تبدیل به یک فاجعه بشری می

شوند الا اینکه بواسطه ضعفھا و یا بیماریھا و نداریھا و حتی نقص عضو مادرزادی مھار شوند تا بتوانند

مجال رشد و تعالی یابند که در اینصورت می توانند به آسانی ضعف حاصل از آن عیب را ھم جبران کنند.

بنده در درمان امراض لاعلاج و مادرزادی بسیاری از بیماران خود این راز حیرت آور را کشف نمودم. به

ھمین دلیل یک انسان خردمند و اھل معرفت ھرگز در صدد درمان ھیچ عیب جسمانی و یا مرض فیزیکی

خود بر نمی آید و بلکه سعی می کند بواسطه معرفت و ایمان از این ضعف خود یک قدرت روحانی پدید

آورد. یا حتی فی المثل اگر بناگاه و بدون ھیچ زمینه فرھنگی و تعالی معنوی ھمه معتادان و بیماران

لاعلاج و درماندگان و فقراء نجات یابند کل جامعه بشری در اندک مدتی فرو می پاشد و تمدن بر میافتد .

از اینجا بھتر می توان ھدف و معنای « عرفان درمانی » را دریافت زیرا ھر درمان و علاج بدبختی بدون

پشتوانه ایمان و معرفت بزرگترین ظلم به بشریت است. و درست به ھمین دلیل کل علوم و فنون و طب

مدرن عملاً ھیچ گشایشی در نفس بشر پدید نمی آورند و بلکه مستمراً نفوس بشر را به انواع غل و

زنجیرھا می بندند تا بشریت ادامه یابد. و این یک راز و حکمت الھی است. در حقیقت آنچه را که بشر

مدرن، بدبختی و گرفتاری و عذاب می داند راز استمرار بقای او و مھلت او برای بیداری و توبه است. یعنی

در واقع بدبختی ھا بزرگترین نعمات خداوند ھستند و اساس خوشبختی حقیقی می باشند. در اینجا بھتر

می توان این کلام علی (ع) را درک کرد که «در نزد اھل معرفت، واژه ھا زیر و رو میشوند ».یعنی آنچه

را که بدبختی می نامند در واقع خوشبختی است و بالعکس. این امرشامل حال ھمه مفاھیم و واژه ھای

دیگر نیز می باشد. واژه ھا فقط در نزد عارفان معنای حقیقی دارند و در نزد مابقی مردمان واژگونه و

فریبنده اند و به مثابه نعل وارونه می باشند.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص98


برچسب‌ها: علت بدبختی هاعلت بیماریضعف و قدرت انساناعتیاد

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : دوشنبه 25 دی 1396

آتش جهنّم


آتش جهنّم

فرق آتش ھیزم و آتش دوزخ در اینست که آن بدن را می سوزاند و این نفس را، روان را، دل را. آتش دوزخ

را بمیزانی بسیار ناچیز و از راه دور می توان در ھمین دنیا ھم درک و تجربه کرد. آنچه که گُر گرفتگی،

التھاب عصبی یا خونی نامیده می شود که بصورت اعمال جنونی و خشم ھای آنی بروز می کند نشانه

ای از آتش جھنم در نفس بشر است. و نیز آنچه که بصورت بیقراری در بسیاری از آدمھا خودنمائی می

کند.

آتش دوزخ که به آتش بی دود نیز تعریف شده است بسیار شبیه است به تشعشعات اتمی که تا مغز

سلولھا را به طرزی مخصوص می سوزاند زیرا آتشی است که از قلب ماده بر آمده است.

عذاب النّار ، اساس و محور عذابھای دوزخ است. و نیز اینکه شیاطین و اجنّه ھم از جنس ھمین آتشند و

لذا نزدیکی آنان به انسانھای گناھکار موجب درجه ای از عذاب النّار است و عمده بیقراریھا و التھابات

آدمی در حیات دنیا حاصل این تماس می باشد که در روابط با آدمھای پلید و کافر انتقال می یابد.

امروزه شاھد آدمھای بسیاری ھستیم که براستی آتش گرفته اند و گوئی که زیر پاھایشان و در قلوبشان

آتش است و کمترین آرامشی ندارند و این جماعت رغبت شدید به مواد مخدر دارند که بطور موقتی آنان را

آرام می سازد. در حیات دنیا ھیچ چیزی خنک کننده تر از خاک نیست پس وای به زمانیکه آدمی این بدن

خاکی را بیندازد و بی حفاظ شود.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص80


برچسب‌ها: آتش جهنمالتهاب عصبیبیقراریآرامشمواد مخدر

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : پنجشنبه 21 دی 1396

فمینیزم : آخرالزمان زن

فمینیزم : آخرالزمان زن

ھر چیزی کلاً زمان و اجلی دارد از جمله انسان. و نیز ھر اراده و اندیشه ای در بشر ھم زمان و مھلتی دارد

تا تحقق یابد که اگر یافت رستگار است و اگر نیافت در محاق زمان عقیم می گردد و آن اراده تبدیل به ضد

اراده می شود و این آخرالزمان آن امر است.

و اما زن در یک کلام چیزی جز اراده به محبوبیت در نزد مرد نیست که اگر توانست با ادای حقوق محبت به

این اراده اش لباس عمل بپوشاند از اسارت زمان و اجل خود رسته و رستگاری ھمین است و در غیر

اینصورت به دام آخرالزمان اراده خود می افتد و اراده به محبوبیت در او تبدیل به اراده به عداوت و نفرت و

انتقام از خویشتن می شود که بصورت خصومت با ھر چه مرد آشکار میشود البته تحت عنوان بی نیازی

از مرد و اراده به استقلال وجودی که نامش فمینیزم است: مکتب اصالت مادینه گی و استقلال زن از مرد!

این اراده ضد اراده که بصورت یک عذاب از اعماق ذات زن می جوشد او را در قلمرو معیشت به اشد برده

گی تا سرحد تن فروشی می کشاند که عملاً غایت ابتلایش به مرد است و در قلمرو جنسیت به خود

ارضائی و ھمجنسگرائی می برد. و جالب اینکه برای دستیابی به این به اصطلاح استقلال توھمی و

مالیخولیائی خود نیز باز محتاج مردان دیگر است تا در قبال یک مرد خاص بتواند نمایش استقلال ایفا نماید.

فمینیزم درک اسفل السافلین زن در دنیاست زیرا در تن محض خویشتن سقوط میکند و مبدل به تن می

شود و این یک تنھائی دوزخی است که برای تحملش محتاج مخدر و داروھای روان گردان است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص95


برچسب‌ها: فمنیزماستقلال زنبی نیازی زنآخرالزماننفرت از مرد

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : چهارشنبه 20 دی 1396

حکمت جاوید 2

تنها دشمن قسم خوردة انسان

و

تنها دوست قسم خوردة انسان


آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی به دیگری بگوئی که دوستش داری ؟

آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی راست بگوئی ؟

آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی از بابت خطایت عذر بخواھی ؟

آیا چه امری باعث می شود تا نتوانی نیازت را بر زبان آوری و عقده کنی و دشمن عالم و آدم بشوی؟

آیا چه امری باعث می شود تا از خطای خود نگذری تا خودت را تغییر دھی ؟

آیا چه امری باعث می شود تا عمداً خودت را بفریبی و دیوانه کنی ؟

آیا چه امری باعث می شود که نتوانی حقایق را بپذیری؟

آیا چه امری باعث می شود که علیرغم عقلت عمل کنی ؟

؟...............................................................

؟................................................................

جز « من » خودت دشمن قسم خورده ای نداری!

و نمی توانی با من خودت از مَنَت بگذری !

ارزش وجودی و سرنوشت ساز یک پیرعرفانی (امام) از اینجاست.

او تنھا دوست قسم خوردۀ توست و تو تنھا دشمن قسم خوردۀ خویشتنی . و او دشمنت را از تو می

ستاند و بجان خودش می اندازد .

--------------------

چند حکمت پسامدرن

رئیس جمھور محصول رأی مردم نیست بلکه رأی مردم محصول رئیس جمھورشدن کسی است

که باید رئیس جمھور شود.

عجب نیست که عشق به نفرت انجامد عجب است که نفرت به عشق می انجامد.

نیازی که با ناز برآورده می شود بر نیاز می افزاید و متقابلاً بر ناز.

تفاھم متقابل زناشوئی یعنی باور کردن متقابل دروغھای ھمدیگر.

آنجا که عشقی نیست جدیّت آغاز می شود، یعنی جنگ .

ھیچ چیزی ھمچون ناز تبدیل به کینه نمی شود زیرا ھر که نیازش بیشتر است نازش بیشتر و

لذا ناکامتر است.

وقتی که دیگر ھیچ ارزشی باقی نیست آدم لخت می شود: مدرنیزم!

عشق بازاری یعنی ناز کردن و کشیدن برای نیاز.

دموکراسی یعنی تبدیل شاه به رأی از طریق تبلیغاتی که از ھر رأی گیرنده یک شاه خیالی می

آفریند.

-------------------------

حکمت جاوید

آنکه دنیا را می طلبد به آن میرسد ولی بدستش نمی آید.

ھیچ چیزی بدست نمی آید ولی به دل می تواند آمد.

آنکه از نژاد رود به نزاد می رسد.

آنکه حق معلم را ادا نمی کند آموزه ھایش به او پشت می کند.

آنکه دوست را می فروشد تا دل دشمن بدست آورد دلش به اسارت دشمن در می آید.

آنکه حقی را ببیند و تصدیق نکند با آن به جنگ می آید و ھلاک می شود.

آنکه پولی را با فروش معنویتی بدست می آورد بواسطه آن پول دیوانه می شود.

آنکه از محبتی بر علیه صاحب محبت استفاده میکند به اسارت دشمنان محبت در می آید.

آنکه به معرفتش عمل نکند احمقی می شود.

آنکه دین را زینت کفر کند به خدمت کافران در می آید.

------------------

انسان کامل کیست؟

(حکمت جاوید)

* کسی است که از پیروزشدن دل کنده و گذشته باشد و بلکه پیروزی را در ھرشکستی درک نماید.

* کسی است که ھیچ حسرتی از گذشته و آرزوئی درآینده نداشته باشد.

* کسی است که خداوند را در ھر واقعه ای از زندگیش درک کرده باشد.

*کسی است که ھر آن بی نفرت از زندگی،آماده و راضی به مرگ باشد.

* کسی است که به ھیچ کسی عقده و کینه ای نداشته باشد.

* کسی است که جز دوست داشتن از راه دور، وظیفه ای نداشته باشد.

* کسی است که بودن محض را بی ھیچ فعالیتی و بی ھیچ ھمراھی، عاشق باشد.

* کسی است که شقی ترین دشمنان مشھورش نیز از او نومید نباشند.

* کسی است که در فقر کامل بی نیاز باشد و در تنھائی کامل ، عاشق باشد و در بدنامی کامل عزیز

خویشتن باشد و جانبازی تنھا تفریح سالم او باشد .

* کسی است که از مرگ و زندگی و نیز از بود و نبود خود، برتر باشد.

* کسی است که خداوند را بخاطر ناکامیھای خود، دوست داشته باشد.

* کسی است که ھیچ اراده ای از خود سراغ نداشته باشد جز خدا.

* کسی است که در دل و جانش حضور ھمه انبیاء و اولیاء و عرفا و صدیقین کل تاریخ بشر را درک کند و

نیز حضور ھمه انبیای بشر را از آغاز تاریخ تا پایانش.

*کسی است که سپر بلای خداوند در مقابل کفار است.

* کسی است که ھمه عالم و آدمیان را مسلمان کامل بیابد.

* کسی که محالات را ادعا و اثبات میکند.

--------------------

حکمت جاوید

* کفری جز ترس نیست.

* ترسی جز ھراس از نابودی نیست.

* نابودی ھمان قلمرو حضور خداست.

* ایمانی جز درک ھستی در نیستی نمی باشد.

* شجاعت بارزترین نشان ایمان است.

* شجاعت یعنی به استقبال شکست و مرگ رفتن.

* شکست قلمرو بی نیازی ذات است.

* ذات، سلطنت فناست.

* فنا ھمان جاودانگی است.

* جاودانگی محصول ھمزیستی و ھم سرنوشتی با مردان خداست.

* مرد خدا موجودی ورای بود و نبود است.

* بود، نبود است و نبود ھم بود است.

* ترس محصول اندیشه بود و نبود است.

---------------------------

حکمت جاوید (ایمان)

داروی حسد، ایمان است.

داروی احساس حقارت، ایمان است.

داروی احساس پوچی، ایمان است.

داروی بولھوسی، ایمان است.

داروی ایدز، ایمان است.

داروی بیکاری، ایمان است.

داروی ھرزه گی، ایمان است.

داروی بی نظافتی، ایمان است.

داروی بی عاطفگی، ایمان است.

داروی حماقت، ایمان است.

داروی فقر، ایمان است.

داروی خلافکاری، ایمان است.

داروی بی ھویتی، ایمان است.

داروی بدبختی، ایمان است.

داروی بد شانسی، ایمان است.

داروی مکاره گی، ایمان است.

داروی ورشکستگی، ایمان است.

داروی اعتیاد، ایمان است.

داروی زن ذلیلی، ایمان است.

داروی بی حجابی، ایمان است.

داروی تصادفات، ایمان است.

داروی تورم و گرانی، ایمان است.

داروی بزدلی، ایمان است.

داروی پزشک زده گی، ایمان است.

داروی وسواس، ایمان است.

داروی رسوائی ، ایمان است.

داروی بی اعتقادی، ایمان است.

داروی بی عشقی، ایمان است.

و اما داروی بی ایمانی، دوستی و ھمنشینی و ھمدلی با یک عارف است.

-------------------

حکمت جاوید (دیالکتیک)

جاھل نمی بیند خود را مگر انسان عاقل.

کافر نمی بیند خود را مگر انسان مومن.

عاشق نمی بیند خود را مگر انسان فاسق.

شیطان پرست نمی بیند خود را مگر انسان خداپرست.

ریا کار نمی بیند خود را مگر انسان صادق.

ایثارگر نمی بیند خود را مگر انسان خودپرست.

شجاع نمی بیند خود را مگر انسان بزدل.

عادل نمی بیند خود را مگر انسان ظالم.

خوب نمی بیند خود را مگر انسان بد.

زنده نمی بیند خود را مگر انسان مرده.

موجود نمی بیند خود را مگر انسان نابوده.

یک استثناء: فقط خداست که ھمانگونه ھست که ھست.

----------------------

حکمت جاوید (بدترین و بهترین)

زن بد، بدترین جاندار روی زمین است و زن خوب ھم بھترین آن.

بدترین چیزھا، روزی بھترین بوده است و بالعکس.

عالیترین مکاتب در ضمن ظرف ظھور شرترین انسانھاست.

عرفان قلمرو ظھور ابلیس ھم ھست.

بدترین عذابھا کینه نسبت به بھترین دوست است.

سلامت و رفاه بزرگترین دشمن دل و دین انسان است.

خوبترین انسان آنست که از خوبی گذشته است.

بدترین انسان آنست که ھرگز نمیخواھد آدم بدی خوانده شود.

صادقترین انسان آنست که فقط از خودش حرف می زند.

کافرترین انسان آنست که می خواھد عارف شود.

خودنشناس ترین آدمھا، انقلابیون حرفه ای ھستند.

مریضترین آدمھا، پزشکان ھستند.

بی عاطفه ترین آدمھا، مبلغان عشق ھستند.

بزدلترین آدمھا، مسلح ھستند.

بی ظرفیت ترین آدمھا، ساکنان کاخھا ھستند.

متکبرترین آدمھا، درویش و ھیپی می شوند.

مردم دوست ترین آدمھا، تنھا ھستند.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 58-53


برچسب‌ها: حکمتجملات زیباجملات عرفانیانسان کامل

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : سه شنبه 19 دی 1396

روحانی کیست؟


روحانی کیست؟


ھمه انسانھا فطرتاً صاحب روح و لذا ذاتاً روحانی می باشند و اصولاً انسان تنھا حیوان روحانی روی زمین

است. ولی انگشت شمارند کسانی که روحشان در زباله دان تاریخ و گور تن مدفون نشده باشد.

انسان واقعاً روحانی کسی است که روحش حی و حاضر و خلاق و جاری در حیات دنیای اوست. انسان

صاحب فطرت زنده و وجدان کار آمد است، انسانی عاشق و صاحب گفتار و کرداری نافذ و منقلب کننده و

برانگیزنده و حیات بخش و سرنوشت ساز است.

با این وصف در میان جماعت موسوم به روحانیون در ھمه مذاھب جھان نیز بس اندکند که حقاً صاحب

روحی زنده و خلاق باشند. فی المثل در میان روحانیون تاریخ معاصر ما فقط کسانی چون امام خمینی و

آیت الله طالقانی و امام موسی صدر و امثالھم را می توان براستی روحانی خواند. و چه بسا روحانیون

بدون لباس مثل دکتر شریعتی. و نیز حتی کسانی که بظاھر دم از خدا ھم نمی زنند و جانمازی ھم ندارند

مثل فیدل کاسترو که امروزه منجی مردم آمریکای لاتین شده است و حتی کسی چون مائو که یک

میلیارد مردم تباه شده چینی را زنده کرد و مبدل به قدرتمندترین و مستقل ترین کشور جھان ساخت.

روحانی واقعی ، روح انگیز مردمان است. و روح مردم چون برانگیخته شود طالب عزّت و شرف می شود.

روح ھمان امر خداست بقول قرآن کریم و لذا در ھر که بیدار باشد عزّت بخش و خدایگونه است.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص74


برچسب‌ها: روحانیسرنوشتمذاهب زندهفیدل کاسترو

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : دوشنبه 18 دی 1396

فلسفه جنایت

فلسفه جنایت

« جنایت » به لحاظ لغت از ریشه « جن » است پس معنای لغوی آن جن زده گی تا سر حد فعالیت

و به سر انجام رسیده گی می باشد لذا غایت جنون می باشد.

جنون یعنی رسوخ جن در نفس آدمی. پس ھویت و اراده و ھوش و روح فرد بایستی در خویشتن نباشد و

در جای دیگری مقیم شده و مسخّر گشته باشد در یک شی ( تلویزیون، کامپیوتر،اتومبیل...... ) و یا یک

فرد دیگری (ھمسر یا معشوق). و امّا نفس خود آن شی یا فرد کجاست؟ در توست و تو را به تسخیر

آورده است و درجھت اھداف خود تحت فرمان گرفته و بھرکاری وامیدارد. پس جن تو بواسطه نفس آن فرد

یا چیز دیگر بر تو رخنه می کند. زیرا اجنّه ھمواره از وجود انسان بعنوان یک وسیله استفاده می کنند.

ھر جنایتی بخاطر تصاحب و تملک چیز یا کسی انجام می گیرد. زیرا فرد از خود – بیگانه در قحطی وجود

است و می خواھد از طریق تصاحب یک چیز دیگری احساس وجود نماید. چنین واقعه ای معمولاً تحت

« عشق » تقدیس می شود و لذا ھر جنایتکاری عشق را علت بدبخت شدن خود می داند. در اینجاعنوان

عشق نام مستعار جنون است که جنایت را ممکن می سازد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص71


برچسب‌ها: جنایتجن زدگیتسخیر ارادهعشق

نویسنده : رضا | تاریخ ارسال : يکشنبه 17 دی 1396